تبليغاتX
عشق من باش

عشق من باش

دوستان


 

تقدير

بايد تو رو پيدا كنم

شايد هنوزم دير نيس

تو ساده دل كندي ولي

تقدير بي تقصير نيس

با اينكه بي تاب مني بازم منو خط ميزني

بايد تو رو پيدا كنم

تو با خودت هم دشمني

كي پاي جمله مثل من مي تونه ارومت كنه

اون لحظه هاي اخر از رفتن  پشيمون كنه

دلگيرم از اين شهر سرد

اين كوچه هاي بي عبور

وقتي به من فك مي كني

حس مي كنم از راه دور

پيدات كنم حتي اگه پروازمو پر پر كني  

عطرت داره از پيرهني كه جا گذاشتي مي پره

بايد تو رو پيدا كنم هر روز تنها تر نشي

راضي با من بودنت

حتي از اين كمتر نشي

پيدات كنم حتي اگه پروازمو پر پر كني

محكم بگيرم دستتو احساسمو

باور كني

اخر يه شب اين گريه ها سوئ چشامو ميبره

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/30ساعت 9 بعد از ظهر  توسط محمد  | 


 


 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/30ساعت 9 بعد از ظهر  توسط محمد  | 





 قابل توجه ریحانه عزیز!

 این دختر اولرو میگفتم!

|+| نوشته شده توسط غزی غزی غزی در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387  | 3 نظر








 
 
|+| نوشته شده توسط غزی غزی غزی در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387  | نظر بدهید








 زندگی......
زندگی را دوست دارم نه در نفس

                   عشق را دوست دارم نه در هوس

                                    و تو را دوست دارم تا اخرین نفس!          

|+| نوشته شده توسط غزی غزی غزی در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387  | 2 نظر








 آق سوسوله

یه گوسفند سوسول!!!!

|+| نوشته شده توسط غزی غزی غزی در پنجشنبه هشتم اسفند 1387  | 7 نظر








 دوستون دارم خیلی زیاد

دوستون دارم خیلی زیاد به چشماتون خیلی میاد!

البته به جز بعضیا!

|+| نوشته شده توسط غزی غزی غزی در پنجشنبه هشتم اسفند 1387  | نظر بدهید








 عروسیتون مبارک
|+| نوشته شده توسط غزی غزی غزی در چهارشنبه هفتم اسفند 1387  | یک نظر








 جیگیلی
JiGiLi !
 
 

 هی جیگیلی جیگیلی اخماتو وا کن

 
هی جیگیلی جیگیلی یه نگاه به ما کن
 
|+| نوشته شده توسط غزی غزی غزی در پنجشنبه یکم اسفند 1387  | نظر بدهید








 
|+| نوشته شده توسط غزی غزی غزی در پنجشنبه یکم اسفند 1387  | نظر بدهید




+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/16ساعت 6 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

آموخته ام...
 
آموخته ام... كه زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام... كه كوتاهترين زماني كه من مجبور به كار هستم، بيشترين كارها و وظايف را بايد انجام دهم آموخته ام... كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ میدهد كه در حال .بالا رفتن از كوه هستيم
آموخته ام... كه فرصتها هيچ گاه از بين نميروند، بلكه شخص ديگري فرصت از دست رفته ما را تصاحب خواهد كرد

آموخته ام... كه هيچ كس در نظر ما كامل نيست تا زماني كه عاشق بشويم
آموخته ام... كه لبخند ارزانترين راهي است كه ميتوان توسط آن نگاه را وسعت داد
آموخته ام... كه نمي توانم احساسم را انتخاب كنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آن را انتخاب كنم


باور کنيد
باور کنيد ، نيروي آدمي ، بي کران است
باور کنيد ،هيچ کاري از اراده آدمي خارج نيست
باور کنيد ،که از عشق آفريده شده ايد ، پس عشق را بيافرينيد.
باور کنيد ،خورشيد به خاطر شما ، طلوع مي کند.
باور کنيد ،خدا هيچگاه از بندگانش نااميد نمي شود ولي بندگان او چرا!باور کنيد ، لايق بودن هستيد.
باور کنيد ، که اکنون مهم ترين لحظه است.
باور کنيد ، که روح شما قدرت صعود به ماوراء را دارد.
باور کنيد ، که شما هم مي توانيد
و تمام باورهاي خود را از ته دل باور کنيد تا زندگي ، شما را باور کند!

پروردگار روز بدون رنج، بدون خنده، بدون اندوه، وآفتاب بدون باران وعده نداده است. اما او توان پايداري در آن روزها ، و وعده تسلي پس از اشک و چراغ راه را داده است

روزنه هاي اميد رادردل تاريکمان روشن کن
با عشق نوشتم سروش در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 ساعت 12:47 | لینک ثابت | عشق بورزید

مطلبي زيبا وخواندني در اعجاز قرآن
آقاي دکتر طارق الشيودان اخيراً کشفيات بسيار جالب، قابل توجه و تعمقي در آيات قرآن به شرح زير داشته اند:برابري يک چيز با چيز ديگر، به عبارتي برابري اضداد!مثال: برابري مرد با زن هرچند که اين نکته از لحاظ دستور زبان عجيب مي نمايد، ليکن آنچه برابر مجموع آيات قرآن مجيد آشکار مي گردد اين است که:کلمه مرد 24 بار در قرآن مقدس آمده است ،همچنين کلمه زن نيز 24 بار در قرآن مقدس آمده است يعني: 24=24 سپس مطابق آناليز آيات مختلف مشخص شد که اين همساني در تنقضات در تمامي قرآن کريم صادق است. قرآن مجيد مشخص ميکند که يک چيز با چيز ديگري (يا به عبارتي با متضاد خود و يا ريشهء خود) برابر است. در ادامه نتايج شگفت آور حاصل از محاسبهء کلمات عربي قرآن مجيد و رمز اعداد را خواهيد يافت.

کلمات و دفعات تکرار در جمع آيات قرآن مجيددنيا (يکي ازنامهاي زندگي):115آخرت (نامي براي زندگي پس از اين جهان): 115 ملائکه: 88شياطين: 88زندگي: 145مرگ: 145سود: 50زيان: 50ملت (مردم): 50پيامبران: 50ابليس(پادشاه شياطين): 11پناه جوئي از شر ابليس: 11مصيبت: 75شکر: 75صدقه: 73رضايت: 73فريب خوردگان (گمراه شدگان): 17مردگان (مردم مرده): 17مسلمين: 41جهاد: 41طلا: 8زندگي راحت: 8جادو: 60فتنه: 60زکات: 32برکت: 32ذهن : 49نور: 49زبان: 25موعظه (گفتار، اندرز): 25آرزو: 8ترس: 8آشکارا سخن گفتن (سخنراني): 18تبليغ کردن: 18سختي: 114صبر: 114محمد (صلوات الله عليه)

همچنين جالب خواهد بود به دفعاتي که کلمات زير در قرآن ظاهر شده اند نگاهي داشته باشيم:نماز: 5ماه: 12روز: 365دريا : 32، زمين (خشکي): 13خشکي دريا = 13 32 = 45آيا مي توان گفت که اينها همه بر حسب اتفاق در قرآن مجيد آمده است؟

با عشق نوشتم سروش در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 ساعت 12:31 | لینک ثابت | یک عاشق

ابرکوه مرکز معماری و باستانشناسی خاورمیانه

مهندس مهری-به نقل از ابرکوه نیوز: ابرکوه شهریست که آوازه تمدن و فرهنگ آن در خارج از کشور و در میان پژوهشگران شرق بیشتر از داخل کشور پیچیده است . معرفی این شهر به عنوان مرکز باستان شناسی و معماری خاورمیانه توسط یونسکو در سال ۱۳۵۴ دلیلی بر این مدعاست(۱) . ابرکوه را براستی می توان نمونه ای از مظلومیت تاریخی دانست .مظلومیتی از جنس چند هزار سال تمدن و فرهنگ .اکثر ایرانیان این شهر را با نام سرو کهنسالش می شناسند ،اما این تنها یک روی سکه است .سکه ای که قدمتش با عمر سرو عزیز برابری می کند.  شاید سرو و آوازه جهانی آن باعث شده باشد که ارزش این شهر را در قدمت آن خلاصه کرده باشیم . اما نباید فراموش کنیم که قدمت فرهنگی و معماری تمدن ابرکوه موجودیتی جدا از سرو می باشد و اگر با ارزش تر و جذاب تر از پایدارترین و قدیمیترین موجود زنده جهان نباشد کمتر از آن هم نیست . البته نباید از ویژگیهای موجود زنده ای که در هنگام ساخت تخت جمشید ۲۰۰۰ سال از سن آن می گذشته است و در هنگام بنای اهرام مصر صدها سال عمر داشته است غافل باشیم .

ابرکوه مجموعه ای با ارزش از عجایب جهان است و به جرات می توان آن را یکی از عجایب جهان نامید . شهری که به یمن وجود جاذبه های طبیعی و معماری و فرهنگی آن به راستی باارزش تر از فانوس دریایی اسکندریه ،اهرام ثلاثه و دیوار چین است. اگر امروزه پایتخت نشینان با احداث برج میلاد سعی دارند تا نمادی جاودان برای خود بیادگار گذارند ، هزاران سال پیش پدران ما این یادگارها را برای ما بجای گذاشته اند اما افسوس که آنها را بخوبی نشناختیم و حتی با دستان خود آنها را نابود کرده ایم و یا کمر همت به نابودی آنهابسته ایم . اگر همت دوستداران تاریخ و تمدن ابرکوه اندکی یاری می کرد ،سرو کهنسال نیز اکنون در صف پیوستن به عجایب هفتگانه جهانی بود یا نامی از آن در کتاب رکوردهای جهانی به ثبت رسیده بود. هر گاه موضوع شناساندن این شهر و تاریخ و فرهنگ آن مطرح شده است عده ای شروع به سخنوری کرده اند و ساعتها در این ارتباط سخن گفته اند ، اما چه سود که فاصله حرف تا عمل به اندازه  عمر سرو کهنسال است .در حالی که اکثر بناهای با ارزش در سرتاسر جهان دارای پایگاه های اطلاع رسانی هستند ، دریغ از وجود یک پایگاه مشترک برای معرفی همه صدها اثر تاریخی این شهر.

مظلومیت این شهر،تمدن و فرهنگ چند هزار ساله آن در کوچه های تنگ و پیچ  در پیچ  سردرگمی در حال فراموش شدن است .کوچه های از جنس کاغذ بازیها ، پاس کاریهای اداری و دلالان عتیقه . چه نیکوست که دوستداران تاریخ و تمدن این شهر ، دست در دست هم دهند تا گوشه ای از عظمت تمدن و فرهنگ این شهر را از زیر خروارها خاک و گرد و غبار فراموشی نمایان کنند .
امید است با کمی هوشیاری و همت شهر را پس از ۳۵ سال ،دوباره برای پایتختی معماری و باستانشناسی خاورمیانه آذین بندیم.

۱) با من به ابرکوه بیایید(شمس اسفند آبادی)

 

با عشق نوشتم سروش در شنبه بیستم مهر 1387 ساعت 13:47 | لینک ثابت | 2 عاشق

عید فطر مبارک
 

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت.
صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت!

ماه خدا به آخر رسيده و عيد سعيد فطر از راه مى رسد. عيد فطر، تجلى اوج يك ماه بندگى و عبوديت پروردگار متعال و يك ماه سازندگى و وارستگى و معراج انسانى است.

عید ماه بندگی بر شما مبارک باد!

 حضرت علي (ع)  به مناسبت عيد فطر خطبه اي قرائت کرده و در آن ، اين روز را به قيامت تشبيه فرموده است :
اي مردم! اين روز شما ، روزي است که نيکوکاران در آن پاداش مي گيرند و زيانکاران و تبهکاران در آن مأيوس و نا اميد مي گردند.
دنيا محل مسابقه است و آخرت زمان اجر گرفتن، بهشت جايزه برندگان اين مسابقه و جهنم جزاي بازماندگان است .
(عيد فطر) شبيه ترين روز به روز قيامت است. -  چون در قيامت عده اي که زيان کارند ، تأسف مي خوردند و غضبناک مي گردند و عده اي که نيکوکارند رستگار و متنعم به نعمت هاي الهي مي شوند . -
وقتي از منازلتان براي خواندن نماز عيد خارج مي شويد ، به ياد آوريد زماني را که از منزل بدن خود خارج شده و به سوي خداي خود خواهيد رفت .
وقتي در جايگاه نماز خود مي ايستيد به ياد آوريد زماني را که در محضر عدل الهي مي ايستيد و از شما حسابرسي مي کنند. وقتي از نماز به منازلتان بر مي گرديد به ياد آوريد زماني را که به منازل خود در بهشت خواهيد رفت .
اي بندگان خدا! کمترين چيزي که به زنان و مردان روزه دار داده مي شود اين است که فرشته اي در آخرين روز ماه رمضان به آنان ندا مي دهد:
"هان! بشارتتان باد، اي بندگان خدا که گناهان گذشته تان آمرزيده شد، پس به فکر آينده خويش باشيد که چگونه باقي ايام را بگذرانيد ."

با عشق نوشتم سروش در سه شنبه نهم مهر 1387 ساعت 12:51 | لینک ثابت | یک عاشق

ولادت با سعادت يوسف زهراي اطهر(س) ، مهدي منتظر(عج) بر عموم شيعيان مبارک باد
 

عابدان را خبر کنيد که سر به سجده گذارند ، عاشقان را خبر دهيد که شور عشق آغاز نمايند ، بلبلان را خبر نمائيد که نغمه عاشقانه سر دهند که از نسيم ، بوي خوش يار مي آيد و در گلستان محمدي (ص) گلهاي ديگر در شعبان شکفته و جهان به قدوم مهدي موعود مزين گشته است.
خداوند مهربان در قرآن کريم و رسول گرامي اسلام محمد مصطفي (ص) و عترت گراميشان در کلام گهربارشان ، آمدن مهدي موعود را بشارت داده و تاکيد بر انتظار نموده اند . بيائيم تا با نواي توحيدي دعاي فرج بخوانيم و ظهور مولايمان را طلب نمائيم تا در حضورش کمال راستين را دريابيم.


با عشق نوشتم سروش در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 11:8 | لینک ثابت | عشق بورزید

عذر خواهی رسمی شفق از مردم ابرکوه : به تک تک مردم فهیم ابرکوه ادای احترام میکنم

در پی اعتراضات مردمی نسبت به مصاحبه توهین آمیز ناصر شفق با خبرگزاری فارس، وی با ارسال نامه ای به دفتر کانون توسعه سبز ابرکوه عذرخواهی رسمی خود را از تمام مردم فهیم شهرستان ابرکوه اعلام کرد. در زیر نامه عذرخواهی شفق را می خوانید:

بسمه تعالی

مردم شریف و شهیدپرور شهرستان تاریخی ابرکوه

اینجانب ناصر شفق با وقوف و آگاهی به زمینه های دیرین آن دیار و احترام به آداب و رسوم و تمدن بیاد ماندنی و قدیمی شهرستان ابرکوه بر خود لازم می دانم ضمن ادای احترام به تک تک مردمان خونگرم این سرزمین مراتب پوزش و اعتذار خود را در خصوص سوء برداشت های متفاوتی که از مصاحبه اینجانب با خبرگزاری فارس شده است را اعلام نمایم و ضمن ارج نهادن به شخصیت های والامقام آن شهرستان و با نظر به اینکه بنده اذعان دارم که شهرستان ابرکوه دارای عرفا و مشاهیر و رجال مهم و ورزشکاران کثیری است ولی متاسفانه برخی با کوبیدن بر طبل اختلافات و تفرقه می خواهند از آب گل آلود ماهی بگیرند و بنده در نهایت احترام به تک تک شهروندان فهیم و با درایت آن شهرستان مراتب احترام فوق العاده و صمیمانه خود را به هموطنان عزیزم در آن سامان اعلام می نمایم.

با تقدیم احترام
ناصر شفق

با عشق نوشتم سروش در جمعه چهارم مرداد 1387 ساعت 16:4 | لینک ثابت | یک عاشق

گفتگوی جنجالی ناصر شفق با خبرگزاری فارس و اهانت به ابرکوه
 

ناصر شفق،مدیر عامل باشگاه تراکتورسازی تبریز در مصاحبه با خبرگزاری فارس به ابرکوه،گنجینه تاریخ ایران، توهین کرده است.

 در جواب به صحبت های توهین آمیز ایشان بسیاری از گروه های مردمی بیانیه هایی صادر کرده اند و خواستار عذرخواهی آقای شفق از تمام مردم ایران شده اند

بیانیه جمعی از وبلاگ نویسان ابرکوهی


من شخصا مایل بودم به ابرکوه بیاییم (مقام معظم رهبری در سفر تاریخی خود به ابرکوه سال۸۶)


….و اما اینکه شلاق بیرحمانه زمانه گاه و بیگاه تن سراسر رشاد تت را نوازش میدهد نیز دلیلی هست به استواریت و ثبات بی نشانت و چه زیباست رخ نمایی قدمت تمدنت در این صفحات تاریخ
.برادر بزرگوار جناب اقای شفق
اینک که زبان تند طعنه شما تمدن ما را نشانه رفته است. اجازه دهید به شما بگوییم که ورزش ابرکوه نه با ریال های میلیاردی بیت المال مدیریت میشود و نه با زد و بندهای دیگر.اگر با سرمایه نیروری انتظامی برای خود اسم و رسمی بدر بردید، ورزش ما با عرق عده ای عاشق به اینجا رسیده است و اگر شما از تهیه کنندگی فیلمی چون تقاطع صاحب نظر ورزشی شده اید داستان برای ما طور دیگری رقم خورده است.جناب شفق!ورزش شهرمان نیازی به ابی و قرمز ندارد ومردمانش همچون سروش ،سبز و راست قامت ایستاده اند. ۶۰ قرن حیات شکوهمندانه به ما یاد داده است که چطور زندگی کنیم و از طعنه ها خمی به ابرو نیاوریم.اما جناب شفق!شما که فرموده اید همرزم شهید باکری هستم و همرزم باکری در هنگام خشم تصمیم نمیگیرد، تصور نمیکنید از حریم احترام خود قدم را فراتر نهاده اید و صحبتی بر زبان رانده اید که با سابقه تان تناقض دارد. جای بسی تاسف دارد که گذشت زمان زبان شما را طور دیگری به چرخش در اورده است. اینک که کلام به اینجا رسید اجازه دهید برایتان بگویم که ۲۱۴ لاله سرخ فام که احتمالا با شما نیز همرزم بوده اند در همین خاکی آرمیده اند که آنرا به نیشخند گرفته اید.تشرف امام هشتم، تاریخ ۶۰۰۰ هزار ساله، رتبه های برتر علمی و تحویل ده ها استاد برتر رشته های مختلف قطره ای از دریای بیکران فرهنگی هست که رهبر معظم انقلاب خود شخصا برای دیدن آن ابراز تمایل کردند. من نیز به حکم تمدن کهنم که اولین رکن ان مهمان نوازی میباشد از شما برای دیدن این دریای نهفته در کویر دعوت میکنم.و در آخر کلام اینکه شاید روزگار دون ورزش ما شما را هم با خود همراه کرده است ولی اگر به قول خودتان همواره در شطرنج مات فیروز کریمی می شدید بدانید که روزگار شطرنج باز قهاری است وشاید در کش و قوس خود ارزشهای دفاع مقدستان رامات خود کند.

بیانیه جمعی از دانشجویان ابرکوهی دانشگاه های سراسر کشور


جناب آقای ناصر شفق


مدیر عامل تازه وارد باشگاه تراکتورسازی تبریز
با سلام
مدتی بود که چهره جنابعالی از خاطرمان بیرون رفته بود و افتخار شنیدن سخنان فصیح و بلیغتان را از دست داده بودیم. اما هنگامی که خبر انتصاب شما را به سمت مدیریت عامل باشگاه ثروتمند و البته پرهوادار تراکتورسازی تبریز شنیدیدم می دانستیم که باید منتظر خبرهایی جالب از این باشگاه باشیم و چه زود در مصاحبه با خبرگزاری تازه از توقیف درآمده فارس نام خود را بار دیگر بر سر زبان ها انداختید.آقای ناصر شفق!احتمالا صندلی مدیریت باشگاه هایی همچون ابومسلم و تراکتور سازی میخ هایی دارد که آرامش از شما ربوده و جنابعالی را وادار به بیان سخنانی به دور از شان یک ایرانی کرده است. شما که در سمت مدیرعاملی باشگاه ابومسلم سابقه توهین به یکی از افتخارات فوتبال ایران را دارید، این بار و در سمتی جدید پای را از گلیم خود درازتر نموده و به گنجینه تاریخ ایران زمین توهین می کنید.آقای ناصر شفق!لازم است بدانید که سابقه شهر نشینی و تمدن در ابرکوه بسیار طولانی تر از شهرهای بزرگ و پرجمعیتی همچون مشهد و تبریز است و ابرکوه، در قلب ایران طلایه دار تاریخ پر افتخار میهن اسلامیمان است و اظهارات به دور از ادب شما در مورد این سرزمین در واقع توهین به تمام ایرانیان است که امیدواریم شما نیز جزئی از آن ها باشید.آقای ناصر شفق!تیم فوتبال تراکتورسازی تبریز، با صرف هزینه هایی گزاف فرصت حضور در لیگ برتر را پیدا نکرد و شما به دنبال فرصتی بودید که از آب گل آلود واگذاری تیم های تهرانی به شهرستان ها ماهی گرفته و تراکتورسازی را لیگ برتری کنید! حال می خواهیم بدانید که در این چند روز چه اتفاقی افتاده که شما در گردشی ۱۸۰ درجه ای به این رویه اعتراض می کنید؟
آقای ناصر شفق!تیم های مختلف ورزشی شهرستان ۵۰ هزارنفری ابرکوه در رشته هایی همچون فوتبال، فوتسال، کشتی، کونگ فو و بدنسازی با کمترین امکانات در مسابقات استانی و کشوری حضور داشته و افتخار آفرینی کرده اند تا آنجا برخی تیم های ملی سایر کشورها نیز اردوهای خود را در این شهرستان برپا ساخته و به مسابقه و تمرین با ورزشکاران ابرکوهی پرداخته اند.در پایان ذکر این نکته را ضروری می دانیم که عذرخواهی رسمی جنابعالی از تمام مردم ایران زمین به علت اظهارات گستاخانه اتان، کوچکترین کاری است که می توانید در این زمان انجام دهید.

با عشق نوشتم سروش در جمعه چهارم مرداد 1387 ساعت 14:17 | لینک ثابت | یک عاشق

کنگره بین المللی شعر کویر در ابرکوه شهر آفتاب کویر
 

چهارمين كنگره بين - المللي " شعر كوير " ‪ ۱۷‬آبان ماه امسال در ابركوه برگزار مي‌شود. 

هدف از برگزاري اين كنگره ترويج فرهنگ شعر و ادب در جامعه به ويژه بين نسل جوان و تجليل از شاعران اعلام شد. 

اين كنگره همزمان با سالروز عبور حضرت امام رضا (ع) از ابركوه در سفر " مدينه تا مرو " با حضور شاعران و هنرمندان ‌برجسته كشورهاي ايران ، عراق ، افغانستان و تاجيكستان برگزار خواهد شد. 


در سومين كنگره بين‌المللي شعر كوير در ابرکوه ‪ ۷۵۰‬اثر از شاعران ايران و كشورهاي مختلف به دبيرخانه آن ارسال شد.

کنگره شعر کویر

سه كنگره گذشته شعر كوير با حضور شاعران نامي و معاصر كشور در شهر باستانی ابركوه برگزار شده‌ و به دلیل برگزاری موفق کنگره های گذشته دبیر خانه دائمی آن در این شهرستان دایر گردیده است.

 شاعران و علاقه‌مندان مي‌توانند آثار خود را تا پايان شهريور ماه به دبيرخانه كنگره واقع در اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي شهرستان ابركوه ارسال نمايند.

گفتنی است تاکنون شاعران ابرکوهی در سطح کشور و در همایش ها و کنگره های مختلف شعری به طور بی سابقه ای خوش درخشیده اند.

با عشق نوشتم سروش در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 1:15 | لینک ثابت | یک عاشق

ارگ دوم ایران در ابرکوه

با مرمت و بازسازي ارگ بزرگ شهرستان ابركوه معروف به ارگ دوم ايران، جاي خالي ارگ بم احساس نخواهد شد.
اين ارگ با وسعت ۱۷ هزار متر زيربنا، داراي ۸۰ واحد مسكوني قديمي است كه مناظر و چشم اندازهاي آن مي تواند مورد توجه گردشگران داخلي و خارجي قرار گيرد.

 ارگ ابركوه از كم نظيرترين قلعه هاي تاريخي ايران به شمار مي رود كه همه ۱۶ برج ساخته شده از خشت خام و گل آن نسبتاً سالم مانده است.

 اين شهرستان داراي ۵۰ قلعه تاريخي است كه با وجود آثار بسيار كهن و ارزشمندي همچون قلعه تاريخي هاروني مربوط به دوران قبل از اسلام، تنها ارگ ابركوه (قلعه شهرسب) به ثبت آثار ملي ايران رسيده است.


با عشق نوشتم سروش در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 22:23 | لینک ثابت | یک عاشق

بسم رب الزهرا
 

خصمی که کبود کرد بازوی تو را

 

          

               افروخت به سیلی ستم، روی تو را

 

 

  آنگاه دری که شعله ور زآتش بود

 

 

               افکند و فرو  شکست بازوی تو را

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/16ساعت 6 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

دیروز موقع خواب ظهر ، تلفن زنگ زد.... منم که فداکار و از جان گذشته ، پرش کنان خودم رو پرت کردم روی تیلیف تا مثلن "موری" بیدار نشه... البته تو راه یه لگد به پاهاشم زدم که بیچاره عین فنر از جاش پرید....

یکی از رفیقاش بود که کلی هم واسه هم کلاس می ذاریم...

ای خدا..... آخه من چرا اینقدر باید سوتی بدم ؟؟؟؟

این آقا یه پسر کوچولو خوشکل گل داره که من با وجود اینکه معمولن آنتی پسرم ، از این بچه خیلی خوشم می یاد.... من باب همین و خیر سرم اومدم به طرف بگم پسر گلتون یا پسر خوشکلتون خوبه؟؟؟؟

عین این بدبختا قاط زدم و به طرف گفتم :" پسر خولتون خوبه؟؟؟"

گرچه اون بیچاره واسه ضایع نشدن من گفت که :

"آره خوبه" و من بعدش خیلی متلاشی شدم تا درستش کنم گندم رو.... اما ضایع شدم رفت دیگه....

ایییییییییییییییییییییییییششششششششششش 

 

بعدن:

شنیدین که آقای "مهندس علی آبادی" در پاسخ به خبرنگاری که ازش پرسید "چرا تیمهای استقلال و پرسپولیس رو مثلن مثل تیم منچستر خصوصی نمی کنین" ، چه جوابی داد؟؟؟؟؟

ایشون برای رفع ابهام!!!! از خبرنگاره پرسید :" منچستر مال کدوم استان ایرانه؟؟!!!!"

تازه بعد هم که واسش توضیح دادن.... خیلی ریلکس به ادامه مصاحبه ش پرداخت.... ، ای خدا رو رو می بینی؟؟؟ حالا اگه من بودم همونجا می مردم واسه خودم....

 

بعدنتر:

فقط تو رو خدا داشته باشین اینو که یکی از برادران محترم برام خصوصی فرستاده:

سلام

یه دختـــر تنها و تک پــر و بامزه می خوام 09177715467

جهنم و ضرر ...زن مطلقه ی با ادب هم گیر بیاد....دو نقطه دی

بــــــــــــــدرود آجی

البته من در کمال تاسف متوجه شدم که هیچکدوم از شرایط این برادر بزرگوار رو دارا نیستم اما از خدا که پنهون نیست از شما هم جهنم و ضرر ، پنهون نباشه ، می خواستم بهش تیلیف کنم و عجز و التماس که منو به کنیزی قبول کنه.....

منتها چون در پایان از واژه "آبجی" استفاده کرده بود دیگه شرمنده شدم....

حالا فقط موندم که اگه من آبجیشم و اونم داداش منه چرا اینو واسه من فرستاده بود؟؟؟

یکم- بعدن: آبجی در گویش این برادر ما به معنی "گوگولی مگولی خوشکل خانوم" می باشد

بعدن-بعدن: خواسته از این طریق حق خواهری رو براش به جا بیارم و یه زن داداش جور کنم براش

بعدنتر- بعدن: همونطور که من منظور این برادر رو از واژه "تک پر" و " دونقطه دی که به فارسی نوشته شده "  نگرفتم ، منظورش رو از واژه آبجی هم نگرفتم... البته به گمانم این برادر من دنبال کبوتری ...گنجیشکی ُ... کلاغی ... کرکسی چیزی می گرده که فقط یه بال داشته باشه.... که بعد خیلی عشقولانه  صداش کنه تک پر

بعدنترتر- بعدن: قلعه نوعی بدبخت فلکزده پاچه گیر تک پر آبجی دونقطه دی

 

مادرعروس:

 

یکم : فرهنگستان ادب و اینا ، از این به بعد واژه "خول" رو به جای " گل و خوشکل" جایگزین کرده.... مثلن مانی خیلی خوله....  یا اینکه : الهی جیزجیزجیگر بزنی مانی که اینقدر خول و سرخی

بعدن: آخه من چرا اینقدر سوتی می دم؟؟؟؟

بعدنتر: خبرها حاکی ماکیه که پس از انتشار فیلم مصاحبه علی آبادی خان جان ، در شهر منچستر سه روز عزای عمومی اعلام شد و تیم منچستر هم محض همینجوری به پرداخت ۳ میلیون پوند جریمه نقدی محکوم شد  خب زورشون که به بیسوادی علی آبادی نمی رسه.... یکی رو باید تنبیه کنن که دلشون خنک شه

بعدنترتر: عزیزان واجدالشرایط خواهش می کنم با رعایت نوبت و حق تقدم خودشونو به داداش ما معرفی کنن ... خلاصه ما یه وظیفه ای داریم در قبال این برادر خان جان

تبصره:  آقایونی هم که تک پر هستن می تونن این دفعه رو استثنائن در این مسابقه دلبری از برادر خان جان شرکت کنن... ولی بار آخره ها.... گفته باشم...

بعدنترترتر: خدمت اون عزیزخوشبختی که سر انجام دل برادر خان جان رو خواهد نرمید عارضم که فقط حق الزحمه ما یادش نره

 



107 اجق وجق با اجازه

لينك ثابت نوشته شده در شنبه 1387/12/10ساعت 1:47 قبل از ظهر توسط :: مادرعروس ::

دیروز روز سپندارمذگان بود و یه چیز دیگه ای هم بود که این "مورچه" بلده... منم که کلهم پریروز رو با این "موری" قهر بودم.... اییییششششش....

همون پریروز ، دوستم و همسرش منزل ما پهن بودن.... به شوهره گفتم " چی می خوای بخری واسه بانو .... تو که دم از تمدن غنی ایرانیان قدیم می زنی اینهمه" و به مورچه زیرچشمی نگاه کردم که نیشش باز بود .... همون قضیه دره و دیواره بود به نوعی دیگه

دیروز که از محل کارم برگشتم خونه....و البته قهرم بودیم همچنان.... اولش پشتش رو کرد به من.... انگار که من کورم .... نمی بینم داره ریز ریز می خنده.... خیلی هم همچین خودشادمان می زد!!!

بعد که رفتم تو اتاق... دیدم این بچه داره تو هال رژه میره.... هی نگرفتم موضوع چیه؟؟؟!! نگو من جدی کورم.... همه کارامو کردم... بعد از ده دقیقه ، برگشتم دیدم که بعله ، بیچاره واسم یه دونه از این عروسکای ولنتاینی گنده  خریده ،که یه ماه قرمز گنده ست با دو تا خرس سفید که وردل هم تپیده بودن رو اون ماهه ، یه دونه ش زشت بود و طبیعتن مورچه بود و او یکی هم که من نبودم ، چونکه من یه بانوی نازم و اصلنم خرس نیستم ، ولی اگه اون یکی من نیستم پس کیه که نشسته وردل مورچه؟؟؟؟ هان هان هان؟؟؟؟ امروز ظهر برم خونه جیگرشو می ریزم

بعدش این ماهه یه بند قرمز هم داشت که انگاری "مورچه" خیلی سعی کرده بود اونو از آینه میز توالت آویزون کنه اما چون کسب موفقیت نکرده بود ، یه ژیلت ورداشته بود و گذاشته بود پشت آینه میز توالت و این بنده رو آویزون کرده بود به اون ژیلته و نصف آینه رو پر کرده بود با این عروسکه و صحنه ای بس رومانتیک بود... که دل هر بیننده ای رو دچار غش و ضعف و ارتعاشات جانبیش می کرد  بعد که پی برد من دیدمش با یه پرش گینسی ، پرت شد تو اتاق و ردیف دندوناشو به نمایش گذشت محض منت کشی و البته تا خواستم یه رقابت ردیف دندونی باهاش داشته باشم ، یاد موضوع دعوامون افتادم و یه فصل همونجا باهاش دعوا کردم. دلم یه کمی خنک تر شد ، ولی هنوز دعوای اصلی باقی مونده

بعد هم که تا حدی سبک شدم و بار گران رو شونه هام یه کمی وزن کم کرد، گرفتم و یه دل سیر خوابیدم و بعد از 3، 4 ساعت رفتم تالار اندیشه ، دیدم بعله.... شوهر روماتیک ما با رژ قهوه ای رنگ خوشکل من ، با یه خط کج و معوج روی آینه توالت پیغام عشق و لاو واسم ردیف کرده!!!!

که با بوی خوش توالت و اسپری به به ، کلی به به شده بود، به خصوص اینکه رژ درب و داغونم هم افتاده بود روی تاقچه توالت....

شب بهش می گم :" آخه مشنگ ؛ اینهمه آینه توی این خونه ست... آدم می ره رو آینه توالت رومانتیک بازی در می یاره "

می گه :" خب می خواستم بهت ثابت کنم که خیلی مشنگی دیگه.... ها ها ها"

بعدشم از خنده غش کرد

 مادرعروس:

 یکم : اهووووو.....مورچه!!!!  نبینما به هاله جونم حرف بدبد فحش بی ناموسی بزنیا...  دههههههه

بعدن : به نظر شما مورچه در چه حالتی به فکرش رسید که پیغام لاو رو رو آینه دستشویی بنویسه؟؟؟

یکم-بعدن: در حال ..... یدن

بعدن-بعدن : در حال .... یدن

بعدن تر-بعدن : در حال ......یدن و .....یدن

بعدنترتر-بعدن: قلعه نوعی بدبخت فلکزده پاچه گیر

بعدنترتر: هر هر هر .... همه عالم و آدم می دونن که من خیلی عاقل ، بالغ ، خوش فکر و عقل کل هستم و مشنگ کلمه ای ایشششش است و هیچگونه تناسبی با من ندارد

بعدنترترتر : ژیلت وسیله ای است که مستقر بین دیوار و آینه میز توالت جهت نگهداری اجسام ، در معنای عام همان آویزه، که البته گاهگاهی مصارفی جانبی نیز دارد

بعدنترترترتر : "رژ" وسیله ای می باشد جهت خالی کردن عقده مردان ، که با نابود کردن آن حال بانوان را بگیرند که صدالبته بانوان محترم در آینده برایشان دارند

بعدنترترترترتر: توی یه انتخاب مهم بد گیر افتادم

می خوام حال مورچه رو بگیرم بد ، به نظر شما:

یکم-بعدنترترترترتر: دوربین عکاسی جیگرش ، قلبش ، نفسش یهویی و همینجوری الکی از دستام بیفته رو سرامیک های هال

بعدن-بعدنترترترترتر : بالش کوچولوش ریزریز شده زیر پتو پیدا بشه ، احتمالن دلیلش هم وجود یه موش توی آپارتمانمونه

بعدنتر-بعدنترترترترتر: موهامو کلهم بلوند کنم

بعدنترتر-بعدنترترترترتر: مجبورش کنم که شیکم قلعه نوعی بدبخت فلکزده پاچه گیر رو هم بلیسه و هم گاز بگیره

بعدنترترترترترتر: مانی جیزجیزجیگر زده می باشد



108 اجق وجق با اجازه

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/30ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط :: مادرعروس ::

توماس آلوا ادیسون خان جان ، بعد از اینکه چراغ برق رو اختراع کرد ، از طریق این اختراع بزرگ به ثروتی هنگفت دست پیدا کرد که تمام این ثروت رو صرف ساخت یه لابراتوار و اختراعات جدیدش کرد....

یه نیمه شب از اداره آتش نشانی خان جان به پسر ادیسون خان جان تیلیف می زنن که :" پسر ادیسون خان جان ، بدو بیا که لابراتوار بابا خان جانت داره تو آتیش می سوزه و از دست ما بدبختا هم کاری ساخته نیست.... فقط داریم کاری می کنیم که آتیش به جاهای دیگه سرایت نکنه.... فقط تو رو به روح مرحوم مادرت قسم می دم که به ادیسون خان جان بگو که نکنه با ما لج کنه و برقا رو ببره.... ما تازه می خوایم منتظر بمونیم که تی وی و ماهواره اختراع بشه و شوی مایکل جکسون ببینیم و توی ام آی تی وی انواع آرایش عربی و عروس عنکبوتی تماشا کنیم و این روزا که همه تپش نگاه می کنن... شما چطور؟؟؟؟ و کانالای بدبد رو قفل کنیم... خلاصه بگو یه رحمی به ما بکنه"

همونجا هم نذر کردن که تا عمر دارن هر وقت برقا رفت و دوباره اومد ، نفری یه صلوات بدن و اینا....

خلاصه این پسر خان جان که خیلی اصرار داشت نامش هم فاش نشه بکش و بکش و بدو و بدو خودش رو رسوند به لابراتوار پدر و دید .... بعله .... لابراتوار داره در شعله های آتیش جیزجیز جیگر می زنه و یهویی چشماش به جمال ادیسون خان جان روشن شد!!!!

ادیسون خان جان داشت تو اون لحظه چیکار می کرد:

یکم : آتش نشانها رو با فحشای بدبد ناموسی تهدید می کرد

بعدن : داشت از روی آتیشا می پرید و چهارشنبه سوری بازی می کرد

بعدنتر: داشت غذای فردا شبشو گرم می کرد روی آتیش.... آخه اون موقع هنوز اجاق گازای بادوام ایرانی از کارخونه ها بیرون نیومده بود و خارجیاشم خیلی بی کیفیت بودن

بعدنترتر: داشت قلعه نوعی بدبخت فلکزده پاچه گیر رو کباب می کرد

اما ادیسون خان جان اونجا واستاده بود و با یه دهن باز زل زده بود به شعله های رنگین آتیش....

پسر ادیسون خان جان شک نداشت که باباخان جان طفلکش قاط زده و حتمن حتمن یاور آقا سکته رو هم استاد کرده.... واسه همین شک داشت که خودش رو به باباش معرفی کنه یا نه که یهویی ادیسون خان جان پسر خان جانش رو دید و با یه هیجان دابل وافری گفت :" هی.... پسر خان جان... تو اینجایی؟؟؟؟؟ تو رو خدا می بینی این شعله های آتیش چقدر رنگی رنگی و قشنگن؟؟؟؟ من فکر می کنم که این شعله بنفشه تو دل بروهه ، به خاطر سوختن فسفر در کنار گوگرده ..... واقعن زیبا نیست؟؟؟؟ کاش مادرت اینجا بود و اینهمه زیبایی رومی دید"

پسر ادیسون خان جان که از این همه زیبا شناسی پدر سخت در خشانت فرو رفته بود ، رو به پدر خان جانش کرد وگفت :" چرا شر و ور می گی بابا خان جان؟؟؟؟  لابراتوار تو داره تو آتیش می سوزه و تو حرف از رنگی رنگی بودن شعله ها می زنی؟؟؟؟  تازه ش مگه نمی دونی بنفش امسال مد سال نیست و تازه سال 2008 میلادی مد می شه که باعث می شه همسر مانی خان جان هم یه نیلوفر بنفش بشه... ولی امسال رنگ قرمز مد ساله که هم پرسپولیسیه و هم قلعه نوعی فلکزده بدبخته و اینا...."

البته ادیسون خان جان اون موقعها پرسپولیسی بود و توی اون لحظه ، هم از هرم شعله ها و هم از سخنان بیجای پسر خان جانش قرمزتر شد و گفت :" آخه پسر دال و ویل من .... مگه نمی بینی که این لابراتوار آتیش گرفته .... این آتیش نشونها هم دارن خیلی بال بال می زنن اما نمی تونن کاری کنن.... منم که از اینا بوق ترم .... تو هم بوق ترتری.... خب اقلن بذار دلمون به این چندتا منظره بدیع خوش باشه .... آخه به تو هم می گن پسر؟؟؟

من شرم دارم که بگم تو پسر منی..... تو حتی نمی تونی یه لامپ رو از روی دست من بازسازی کنی... ایییییییییشششششش"

بعد یه دونه شپلق کوبید پس گردن پسرش.... یه دونه هم اردنگی بهش زد و خودش نشست به تماشای شعله های بنفش....

ظاهرن ادیسون خان جان یک سال بعد از این اتفاق در لابراتوار جدیدش ، دستگاه ضبط صدا رو به ثبت رسوند

مادر عروس:

یکم : درسته که ادیسون خان جان در اون روزگار انتقام سختی از آتش نشانها نگرفت.... اما امروز مسئولین زحمتکش و منصف کشور ما در روزهای گرم تابستون با قطع برق چنان حالی از مردم می گیرن که هیچ چیز مثل له له زدن ماها تو گرما ، نمی تونه روح ادیسون خان جان رو توی اون دنیا شاد کنه... حالا هی شما بیاین و بگین که چرا برقا می رن و مسئولین محترم رو ببرین زیر سوال.... درک نمی کنین دیگه

بعدن: تو رو خدا می بینین ثروتمندا با چه چیزایی حال می کنن؟؟؟؟ ای خدا.... ما رو ادیسونم نساختی... که اقلن یه ساختمون بنفش جیزجیزون ببینیم....

بعدنتر: الا ای کسانی که استعدادهای بالقوه ناشکفته دارین.... بشتابین که یه آتیش بازی کوچولو چه ها که نمی کنه.... ضمن اینکه رقص شعله ها رو دید می زنین ، کلی هم ممکنه ات و آشغال کشف کنین.... پس هر چی مال و اموال دارین به آتیش بکشین.... باشد که فردا بتونین یه دستگاه ضبط صدا رو بازسازی کنین و کلی هم حالی به حولیه... فقط خواهش می دارم که قبل از اون ، حتمن از وجود این استعدادهای ناشکفته بالقوه ، اطمینان حاصل کنین....

بعدنترتر: بیمه چیز خوبی است.... با توجه به گزینه بالایی ، من همین یه هفته قبل رفتم و خونه مونو بیمه آتیش سوزی کردم .... حیف که بیمه دزدی نداریم....

بعدنترترتر: طبق تبصره بالایی .... دوستان عزیز می تونن ضمن کسب اطلاع از اینکه کدوم ملک بیمه نامه داره ، اگه خودشون مال و اموالی ندارن و عقده ای شدن واسه دیدن شعله های بنفش ، ملک و املاک دیگرون رو _ باز تاکید می کنم به شرط داشتن بیمه نامه _ آتیش بزنن... منتها جون مادرتون کاری به کار خونه من نداشته باشین....  بابامون در اومد تا خونه دار شدیم

بعدنترترترتر: حالا اگه باز هم نتونستین جلوی خودتونو بگیرین و همچنان تمایل به آتیش زدن خونه ما داشتین.... فقط کافیه از قبلش با من هماهنگ کنین تا حداقل یه سری از وسایل اولیه زندگیمو مثل بالش کوچولوم ، "دی بی دی بی دی – عروسک محبوبم" ، لباسام ، لوازم آرایشم ، یخچال و فریزر و فرش و تی وی و ماشینای لباسشویی و ظرفشویی و هوم سینما و دوربین مورچه که به جونش بسته ست ، تختخواب و رایانه و چند تا از این خنزر پنزرا که دوباره تاکد می ورزم؛ در راس اونا همون بالش کوچولوم و عروسک محبوبم قرار دارند ، با خودم ببرم و ضمن دریافت مبلغ اندکی از شما ، اجازه بدم که عقده های درونیتون رو فرو بنشونید.... فقط به مورچه خبر ندید چون خیلی دلم می خواد بعضی از اموال مورچه سوزونده بشه.... نمونه ش همون بالش کوچولویی که شبا تو دست و بالشه .... ایییییششششش

بعدنترترترترتر: شرکت بیمه محترم که با من قرارداد تبلیغات بستی..... زود باش بیا و بقیه پول تبلیغات منو بده تا اسم شرکت بیمه تو اینجا بنویسم .... وگرنه تبلیغات بی تبلیغات.... ببین کی بهت گفتما!!!!

مگه الکی الکیه که توی وبلاگ به این مهمی و شخیصی و پرطرفداری ، مفت مفت اسم شرکت بیمه تو بیارم؟؟؟؟؟

بعدنترترترترترتر: روایته که پسر ادیسون خان جان ، بعد از اون اردنگی جانانه ای که نثارش شد... کلی لابراتوار و خونه و اموال خود و دیگران رو به آتیش کشید .... اما دریغ از یه لامپ بازسازی شده....

"پسر کو ندارد نشان از پدر

تو بیگانه خوانش ، مخوانش پسر"

روایته که این بیت رو سعدی واسه پسر ادیسون خان جان سروده

یه روایت دیگه هم می گه که پسر ادیسون خان جان سالهای آخر عمرش رو در همون خونه مخروبه هایی که آتیششون زده بود ، در انزوا و تنگدستی در گذشت...

جدی نوشت :

یکم : من که رفتم اینجــــــــــــــــــــــــا..... شما هم برین

بعدن : خداوندا ، روح بزرگوار توماس آلوا ادیسون رو قرین رحمت و شادی بفرما.....

 بعدنتر: این داستان منهای شوخیهاش ، بخشی از زندگینامه ادیسونه که از یه مجله ورش داشتم.... اگه شوخیام زننده ست.... خواهش می کنم بهم تذکر بدین



130 اجق وجق با اجازه

لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 1387/11/14ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط :: مادرعروس ::

همسر یکی از دوستام چهارشونه و قد بلنده.... این آقا در دوران خوش دانشجویی از اونجایی که خیلی خوش خوشانش بوده و فکر می کرده دیگه چه خبره!!!!! ،  تن می ده به امر خداپسندانه ازدواج.

این دوست جون ما تعریف می کنه که این آقای همسر خان جانش ، فردای بعد از جشن ازدواجشون کلاس دانشگاه داشته و ناچار باید همسر عزیز دردونه رو تو منزل تنها می ذاشته و یه چند ساعتی رو در غم فراق همسر به سر می برده.... خلاصه بعد از کلی تحمل گریه و زاری همسر نوشکفته ، بعد از اینکه بهش قول می ده براش پفک هندی و لواشک آلو و آلوچه ترش و اینا  بخره راهی دیار علم می شه....

باری...

این آقا خوش و خرم یه کت و شلوار شیک تنش می کنه که بد لو می داده طرف دوماده و کلی هم پرش کنون و شادی کنون می ره تا خود دانشگاه .... با اعتماد به نفس قوی که منحصر به یه تازه دوماده.... از محل زندگی این آقای شوهر تا محل دانشکده ایشون چیزی حدود 1 ساعتی سواره و پیاده راهه...

خلاصه این داش ما همچین در عالم هپروت نگارش بوده که از فکر دیدن دوباره روی ماهش کلی یخمک تو دلش آب می شده.... ولی دیگه گیج گیج نبوده که متوجه ابراز احساسات ملت توی راه و دانشکده نشه و در کمال شگفتی یه رشته های احساسی بهش تلنگر می زنه که بعضی ها خفن پی بردن که شازده همون دوماد خوشبخت سوار بر اسبه ولی در کمال تاسف دیگه نمی تونن به عنوان همسر و دوماد آینده شون بهش نظر داشته باشن .... و از اونجایی که بچه یکی از رجال سیاسیا هم بوده ، همچین یه نموره شناسه می زده توی دانشکده....واسه همینم شونه هاشو می ده عقبت تر و غبغب رو هم بادترتر می کنه و راه می ره و تو دلش کلی بال  بال می زنه....

نزدیکیهای کریدور اصلی می بینه که یه آقایی داره می یاد تریپ هولناک انگیز خیلی خفن با ریش میرزا کوچک خانی و پیرهن رو شلوار شونصد پیلی ، موها شونه خورده یه وری و اینا ... بوی عطر گلابش  هم از دور قابل پیش بینی بوده...بدتر از همه یه نگاه دراکولایی داشته بر سرتاپای بی مثال و بی بدیل این آقای شوهر...

خلاصه تو دلش دلداری می ده به خودش که خب من که کاری نکردم.... تازه ش ، تازه دومادم که هستم و این تابلو هه از قیافه م که چه دوماد شخیصیم.... و یه نیشخند تحویل طرف می ده...

اما ظاهرن طرف دست بردار نبوده.... خیلی سیریش سرتا پای این آقا شوهره رو ورانداز می کنه و لحظه به لحظه بر خشمشم افزوده می شه...

چند قدمی هم بودن که، یهویی آقا ریشوهه با یه حالت خاصی به آقاشوهرهه می گه :"برادر بیا بریم اون گوشه کارت دارم...".

آقا شوهره هم در حالیکه دلش عین یه گنجیشک نر زمخت ، تالاپ تولوپ شلیک می کرده به قفسه سینه محترم ، در حالیکه زرد کرده بوده و با نا امیدی هر چه تمام تر مشغول نمایش "من اصلن از تو نمی ترسم لولو" بوده ، سینه سپر می کنه و مش داشتی وار با آقاهه می ره یه گوشه....

آقاهه در حالیکه کمی من و من می کنه با همون صلابت می گه :" می خوام یه چیزی بهت بگم .... امیدوارم بهت بر نخوره "

آقا شوهره با ابهت تصنعی ، صداشو دورگه تر می کنه و سعی می کنه اونو از حالت ویبره دربیاره و می گه :" نه .... بفرما.... چرا بر بخوره...."

و تو دلش جینگیلتینایی به پا بود که نگو و نپرس....

برادر لحظه ای مکث می کنه و می گه :" برادرم.... زیپ شلوارت بازه"

سینه ستبر آقای شوهر در یک لحظه به یک قوز گنده تبدیل می شه و ...

 مادر عروس:

یکم : طبق بررسیهای به عمل اومده ، لباس زیر آقای شوهر دوست ما سفید بود

بعدن : دوست ما خیلی بی ناموسه.... اییییییییشششششش..... آدم مگه در مورد رنگ لباس زیر همسرش با بقیه حرف می زنه....

بعدنتر : واقعن متاسفم براتون که فکر می کنین من از دوستم پرسیدم رنگ لباس زیر همسرت چه رنگی بود.... اصلن به من می یاد این حرفا؟؟؟؟؟

بعدنترتر: مگه قراره هر کی ریشش طویل باشه ، شلوارش شونصد پیلی ، گیره هم باشه.... چشماتونو بشورین.... یه جور دیگه ببینین.... می گن چایی سرد هم واسه شستن چشما خوبه ها....تازه داروی "آی باس" هم هست.... آت و آشغال چشما رو می ریزه بیرون

بعدنترترتر: کی گفته که مانی 5 تا پ . ن دوس داره؟؟؟؟؟ هان هان هان؟؟؟؟؟؟؟

بعدنترترترتر: به نظر شما دلیل باز بودن زیپ شلوار آقای شوهر چی بوده ؟؟؟

یکم: زیپ اصولن چیز بدبدی است ... چه معنی می دارد که هی آنرا ببندیم و هی برویم توالت و باز کنیم؟؟؟؟

بعدن: گل همه رنگش خوبه

شلوار بدون زیپ قشنگش خوبه

بعدنتر: این آقای شوهر علاقه داشته که همه بدونن شورت مامان دوز نمی پوشه.... اصولن انگاری همه مردا اصرار دارن که این مسئله رو ثابت کنن....

بعدنترتر: کی حرف بدبد زد ؟؟؟ همین الان یا می ری یه دوره فلفل درمانی پیش سیرترشی جونم  یا اینکه می ری یه دوره مهمون کردن مفتی بچه های بلاگفا پیش نرسی جونم.... قهوه هم بی قهوه.... حتمن باید جوجه کباب باشه.....

بعدنترترترترتر: قلعه نوعی پاچه گیر فلکزده مردنی

بعدنترترترترترتر: رفتین اینجــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا یا نه؟؟؟؟؟؟



126 اجق وجق با اجازه

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 1387/11/06ساعت 1:49 بعد از ظهر توسط :: مادرعروس ::

نمی دونم شما هم تو شهرتون "کباب کثافت" دارین یا نه؟؟؟؟

توی شهر مقدس شهیدپرور ما ، از زمانی که شب سایه شو می گسترونه بر کله آدما ، توی میدون اصلی شهر ، بساط "کباب کثافت" بر پا می شه.... به اینصورت که " کباب فروش روی یه چرخ دستی رو پر از سیخای گوشت و دل و قلوه و جیگر و یه چیز بدبد بی تربیتی بی ناموسی دیگه موسوم به دمبلان

تو این لینک توضیح داده درباره ش:

 (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D9%86%D8%A8%D9%84%D8%A7%D9%86)

  و اینا می کنه و بساط می کنه و جالب اینه که این کباب کثافتا اینجا خیلی طرفدار داره و همه شونم فروش می ره و خود من به شخصه با توجه به مرض غیرقابل درمان وسواسم که نمی تونم هر غذایی رو و هر دستپختی رو بخورم ، به یمن نائل شدن به درجه همسری "موری" یکی از مشتریای پرو پا قرص این کبابا هستم که همه پر از چرک دست و جینگیل بینگیل بینی و گرد و خاک هوا و آت و اشغالای غنی شده هستن.... از ظرفاشون چرک و کثافت می باره و نوناشون اکثر بیاته...لامصب این کبابا با مخلفاتشون انقدر هم خوشمزه و لذیذن که دلت نمی یاد یه دونه شو بدی به یکی دیگه....حالا داشته باشین اینا رو....

همسر من یه دائی داره که جوون سال و متعصبه.... فکر می کنم قبلن در باره ش براتون گفتم.... اونا هم مطابق با ذائقه خیلی از همشهریاشون کباب کثافت خورند....

یه روز این آق دائی با همسر و دو تا بچه هاشو و خواهر همسر و شوهر خواهر همسرش که اسمش "بهرنگه" رفتن بیرون جهت تناول کباب کثافت.... وقتی "بهرنگ" داشت از بقیه می پرسید که کی چی می خواد ، "نازنین" که دختر دائی "موریه" تند تند گفت :" برای من یه سیخ دنبلان بگیر " که همون لحظه با چشم غره آق دائی ، بچه م نطقش کور شد.... "بهرنگ" سفارشا رو گرفت و رفت پایین .... که یهویی همسر "بهرنگ" بی توجه به آق دائی دو بار صاعقه وار فریاد کشید :" بهرنگ .... منم دنبلان.... منم دنبلان می خوام". که صداشو تا هفت تا کبابی اونور تر شنیدن ....

حالا

دائی "موری" به نظرتون چه کار کرد؟؟؟؟

یکم :درباره معایب خورده شدن دمبلان توسط بانوان محترم و قبح این عمل شنیع مخالف عرف و شرع، یه سخنرانی دشمن شکن در سالن اجتماعات اصلی استانداری شهر برپا کرد

بعدن : نیشش رو تا بناگوش واکرد

بعدنتر : گفت :" زشته.... تو نباید بگی دنبلان ...." بعد یه واژه معادلش رو به خواهر زنش یاد داد که خیلی خیلی  بی ناموسی تره و من نمی تونم بگم.... اصرار نکنین دیگه.....

بعدنترتر: قلعه نوعی فلکزده پاچه گیر

اما .... همه گزینه ها سرکاری بود  .... چون ....

دائی مورچه رو می گی....!!!! سرخ شد.... سفید شد .... زرد شد.... ولی خورد و دم نزد و دل "نازنین" همچین بسان یه بستنی خامه ای قابل بلع شد....

حالا بشنوین از آقا بهرنگ که وقتی می ره و و سفارشا رو به آقا کبابی می ده ، نمی دونم چه حرفی بینشون رد و بدل می شه که یهویی آقا کبابی رو می کنه به یکی از همکاراش که فاصله قابل توجهی باهاش داشته و با صدای خیلی بلند ، طوری که توی اون همهمه هم طرفش بشنوه و هم همه بدونن که چقدر فروش بالایی داشته ، با لهجه محلی نعره می کشه : "

"حاجی ..... حاجی ... به من نیگاه کن.... "

و وقتی خیلی از چشما _ گفتم که جمعیت زیاد بوده_ به طرفش بر می گرده .... سرافرازانه می گه:"

من دنبلانم تموم شده.... اگه تو دنبلان داری .... دو تاشو ببر واسه آدمای داخل اون ماشین "

نازنین می گه :"یهویی دیدیم هوارتا چشم چرخید به طرف سه تا بانو مستقر در صندلی عقب ماشین که ظاهرن با  آب دهان آویزان از لب و لوچه خواهان دنبلان اون آقاهه بودند..."  

مادر عروس :

صفرم: بابا این ملت منحرفن.... آخه کی حرفای اون برادر کبابی رو به منظور بد گرفته؟؟؟؟ هان هان هان؟؟؟

یکم : حاجی توی این ماجرا ، یه حاجی خاص شطرنجی شده بوده و هر گونه تشابه اسمی ، همینجوری ، یهویی شد... پس یهویی فردا نیاین بگین که چرا با آبرو وحیثیت من بازی کردی و اینا.... بعدن : آخرش یادم رفت بپرسم که خلاصه دنبلا خوردن یا نه؟؟؟؟؟

بعدنتر: تازه ش یادم رفت بپرسم که حالا مثلن دنبلان رو خوردین.... آخه از گلوتون پایین رفت؟؟؟؟؟

بعدنترتر: البته بگما ....من هنوز نمی دونم دنبلان یعنی چه و وقتی "نازنین" داشت این قضیه رو واسه من تعریف می کرد , من خیلی ازش پرسیدم که این که گفتی یعنی چه ؟؟؟ اما اون توضیح مبسوطی ارائه نکرد.... فقط گفت که خیلی لغتی بی ناموسیه....

بعدنترترتر: من خیلی گلبانو هستم.... و حرفای بدبد بی ناموسی نمی زنم.... "جوجو" منو اغفال کرده.... نرسی جونم... من پایه م هنوز واسه تنبیه جوجو.... این "جوجو" همه ش حرفای بدبد آموزش می ده به ماها و ما رو از صراط مستقیم به صراط ضالین می بره.....

بعدنترترترتر: این مانی خیلی گل پسر بلاگفاست.... اصلن حرفای بدبد هم نمی زنه... این که چه نوع گلیه .... دیگه به من ربطی نداره....

بعدنترترترترتر: حمیدرضاخان جان .... نبینم و نشنوم که این پست رو خوندی.... مگه الکیه؟؟؟ تو زیر ۱۸ سالی.....

بعدنترترترترترتر: ظاهرن دوستان یه کمی با این کلمه دنبلان مشکلات داشتن.... منم الان رفتم از نازنین با هزار تا منت پرسیدم.... بعدش هم دخمل بابا اومد و اون لینک رو بهم داد که گذاشتمش اون بالا....با عرض معذرت خواهی و شرمندگی به اندام نرینه جانوران به خصوص  گوسفند و گاو گفته می شه....

جدی نوشت:

یکم: برید اینجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا سر بزنین... چند بار بگم بهتون؟؟؟؟؟

بعدن: جسارت منو ببخشین.... شرمنده م ..... ولی احساس کردم که مطلب جالبیه واسه نوشتن....



128 اجق وجق با اجازه

لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 1387/10/30ساعت 10:53 قبل از ظهر توسط :: مادرعروس ::

یکی بود یکی نبود

توی این دنیای به این بزرگی یه بلاگفا بود و یه هاله جون بود که خیلی خیلی قشنگ طنز می نوشت و نفر اول بلاگفا هم شد در زمینه طنز نویسی، منتها چون این آقای شیرازی خان جان باهاش دشمن بود و بهش حسودی می کرد 4 تا رتبه آوردش پایین تر و شد نفر پنجم .... عیبی نداره.... بعضی ها خیلی حسودن....  حسود هرگز نیاسود...

از این حرفا بگذریم .... یه مانی هم توی بلاگفا بود که خیلی دوماغ بود و توی چونه ش خار بود و کاکتوس بلاگفا هم بود و مید این افریکا (Made in Africa) هم بود و اینا بود و خیلی خیلی پسر بدبدی بود و همه ش هم سالاد می خورد.... اولش عین سیریش چسبیده بود به محمدعلی و فکر کرده بود انتفاضه ست و جو زده شده بود در حد رضا زاده....بعدش از محمدعلی دست کشید و شد دشمن خونی سیریش این هاله طفلکی و همه جا با اون زبون نیش کبرائیش هی به هاله نیش زد و هی دل رئوف و مهربون هاله رو شکست تا اونجا که خدا صدای شکسته شدن دل هاله رو شنید و یه روز صبح که مانی از خواب بیدار شد دیدش که روی سرش فقط سه تا تار مو وجود داره ، خیلی ترسید... ولی از اونجا که حس خودشیفتگیش در حد علی دائی خفن بود ، با خودش گفت :"به به .... چه شویدای خوشکلی.... امروز موهام رو مدل آبا و اجدادیم یعنی آفریقایی می بافم بعد صبح تا ظهر نشست و اون سه تا شوید رو بافت و هی تکون تکونش داد و هی با خودش حال کرد و هرچند وقت یه سرکی به وبلاگا کشید و یه زهری با زبون آب پاشش پاشید و اینجوریا..... مگه در طول روز کاری غیر از اینم داشت؟؟؟؟؟

خلاصه خدا دید که بابا این خیلی خودشیفته ست .... واسه همینم صبح فردا که از خواب بیدار شد دید که به جای اون سه تا شوید الان دو تا بیشتر شوید نداره.... دیگه خیلی ترسید و اینجا بود که اون دوگوله ریزه میزه ش یه کمی تکون تکون خورد که ای دل غافل نکنه من دارم کچل می شم....!!!!؟؟  اما بعدش دوباره با خودش اندیشید که :"نه بابا... می گن ریزش مو تا صدتار ، طبیعی!!!! از سر من که یه تار بیشتر فرو نریخته..." و اما ظاهرن جدی جدی این مانی خان جان یه ربطی به علی دائی داشت به خاطر اینکه در کمال خودشیفتگی کلی محو اون دوماغ زیباش توی آینه شد که به نظرش کلی هم با موهاش ست بود و خیلی به اون آی کیوش فشار آورد و به این نتیجه رسید که امروز موهامو از فرق باز می کنم که دوماغم توی صورتم مثل یه غنچه شکفته باشه که از وسط دو تار شوید خیلی خوش منظره ست....

بعد موهاشو !!!!! از فرق باز کرد و دو تا سنجاق سر سیاه که روش مروارید داشت بهشون زد و دو سه تایی هم عکس باهاش انداخت که نمی دونم دوربینهای مداربسته ما اون رو ثبت کردن یا نه؟؟؟  "سمیــــــــــــــــــه گلم ، کجایی عزیزم؟؟؟؟" بعد رفت پی آزار و اذیت این هاله طفلی و بقیه بچه های گل بلاگفا که موسومند به "فرشتگان چارلی" و روز به روز هم خدا رو شکر و به کوری چشم دشمنان داره تعدادشون افزوده می شه که صد البته کلی دمغ و شکست خورده برگشت .... چون مگه زورش می رسه به اون گروه....

الکی فقط داره جیزجیزجیگر می زنه و هیچ..... و شما که فکر نمی کنین مانی کاری غیر از این هم داشته باشه؟؟؟؟؟


ادامه مطلب


122 اجق وجق با اجازه

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 1387/10/22ساعت 1:47 بعد از ظهر توسط :: مادرعروس ::

در مورد خونه عمه خانومم قبلن در   اینجــــــــا براتون حرف زدم....

یه روزی یکی از فامیلای مامانم بنا به دلیلی که الان یادم رفته به همراه بابام رفتن خونه عمه اینا.... این آقاهه که خداوند بیامرزدش هم سن شوهر عمه من بود اما صدای جوون و دلبر و مامان و خیلی قشنگی داشت و کسی اگه صداشو می شنید گمون می کرد که یه جوون خیلی خوش صحبتی داره حرف می زنه و اینا... 

اون موقعی که این "علی آقای مرحوم خان جان" رفته بود خونه عمه من .... "دخترعمه سحر من" دختر جوونی بود حدودن 20 ساله و کمی تا اندکی بیشتر از کمی تپل مپل بود.... که نمی دونم چرا هی اینقدر دوس داشت ازدواج کنه و خدا به دور فکر می کرد همه می خوان باهاش مزدوج شن... اییییییییییششششش  واسه همینم وقتی که از اتاقش صدای مرد جوونی رو می شنوه که در حال صحبته.... همچین این دوز کنجکاوی خونش می زنه بالا و صدای تالاپ و تولوپ قلبش به حد فراگوشی می رسه....بعد که کلی کنجکاو می شه و حس جوون پسندیش و اصوات زیبا پسندتریش گل می کنه که این جوون خوش صحبت کیه!!! که با آق دائیش اومده خونه شون و همینجور یک روند داره حرف می زنه..!!! حتمن اومده خواستگاری دیگه...!!!!! به به!!!!! وگرنه چه دلیل دیگه ای داره که داره پیام عشق و محبت رو اینگونه و با صدای رسا به گوش "سحر جون جانم" می رسونه؟؟؟؟؟؟

به هر حال در پی گل کردن اون حس فضولی مرموز تصمیم می گیره که سرکی به اطراف بکشه....

اما مشکل اینجا بود که پله های خونه دوبلکس عمه م اینا طوری بود که اگه رو آخرین پله وامی ستادی نمی تونستی به هال خونه اشراف داشته باشی و اگه دو پله می اومدی پایینتر.... قبل از اینکه تو افراد موجود توی هال رو ببینی اونها تو رو می دیدن.... چون "سحر جون جان" هم از اون ابتدا اون بالا بود و نمی خواست بی دلیل بیاد پایین مونده بود که چطوری این خواستگار رعناش رو ببینه تا بتونه بعن با فراغ بال جواب مثبتش رو بهش اعلام کنه؟؟؟؟

در جهت نیل به این هدف فقط یه راه بیشتر نموند.... "سحر جون جان" چمباتمه زد روی زمین و خودشو به طرف جلو کشوند تا یه دید اساسی بزنه....اما هر چقدر سعی کرد چیزی دستگیرش نشد .... برای همینم مدام بر طول گردنش اضافید و بالا تنه شو هی کشید و هی کشید....

که توی ان حیص و بیص "سحر جون جانم" تصمیم صغری گرفت که یه موجود دیگه ای باشه.... بععععله .... اون یهویی با یه تصمیم از پیش طراحی شده و یه حرکت انقلابی اسلامی تبدیل به یه توپ غلطان شد و از اون بالای پله ها  قل قل خورد و قل قل خورد تا رسید به پاگرد....

و اما واکنش مرحوم علی آقا خان جان:

یکم : به سحر جون جانم گفت :"کدوی قل قله زن کجا می ری؟؟؟؟ و اینا.... بیا من تو رو بخورم"

بعدن:" با یه شوت بلند "سحر جون جانم" رو کوبوند به طاق دروازه"

بعدنتر:" به سحر جون جانم گفت:" زنم می شی؟؟؟؟"

بعدنترتر:"دستش رو تا آرنج کرد تو دهنش و به افتخار سحر جون جانم سوت بلبلی زد"

بعدنترترتر:" چی؟؟؟؟   آهان.... !!!!!!قلعه نوعی فلکزده پاچه گیر"

اما اینقدر قضیه ناگهانی و نفس گیر بود که ظاهرن نه تنها مرحوم علی آقا خان جان زبونش بند اومده بود و داشت با چشمای از حدقه در اومده قضیه رو تماشا می کرد که تمام اهل خونه موجود هم با همون چشمای از حدقه در اومده داشتن به صحنه جنایی اجتماعی اخلاقی خانوادگی درام روبرو نگاه می کردن....

سحر جون جان بیچاره که انگاری در مرکز توجهات بود بدجور ، در اون لحظه بدون اینکه کوچکترین استفاظی از دیدن چهره مرحوم علی آقا خان جان ببره در حالیکه حتی نیم نگاهی هم به دور و برش ننداخت و عین یه گلوله آتیش شده بود ، از همون پله هایی که غلطان و شادی کنان از اون پایین اومده بود ، سر افکنده و نالان بالا رفت.... در حالیکه درد ناشی از سقوط رو یادش رفته بود طفلی... و البته هنوز داشت به یه جوون خوش صدایی فکر می کرد که احتمالن پرید....

 مادر عروس:

یکم :" یه توپ دارم قلقلیه سرخ و سفید و آبیه "

گوشه هایی از وصایای پرگهر مرحوم علی آقا خان جان

بعدن : شنیدید که :"گوش پیش ازچشم عاشق می شود....؟؟؟؟؟"

واسه همینم من شماره مو به هیچ کی نمی دم دیگه.... می ترسم عاشقم شن

بعدنتر: من مطمئنم که این "علی آقا خان جان مرحوم" اگه یه کمی جونتر بود خواستگار من می شد

بعدنترتر: تیم ملی از "سحر جان جونم" به علت سرعت فوق تصور و رکورد تعداد قلهای موجود در یک دقیقه ، در همون موقع یه دعوت رسمی به عمل آورد که بره و در نقش توپ فوقبال براشون بازی کنه..... منتها پیشاپیش نفرینش کرد که اگه بره و توی تیم قلعه نوعی فلکزده پاچه گیر بازی کنه الهی یه شوهر جیزی جیزی شبیه مانی  گیرش بیاد....

بعدنترترتر: ببین مانی موقر متین و محجوب و دوست داشتنی و عزیز و گل پسر بلاگفا(این دنباله های بیخود رو که اصلن هیچ سنخیتی با اسم مانی ندارن به خاطر گریه ها و خواهش ها و التماسهای مانی به این قسمت اضافه کردم).... من امروز اصلن بهت گیر ندادم

جدی نوشت: 

 پ . ن 1: حسین یعنی همه عشق... 

پ . ن 2 : هر کی معتقده به خوندن فاتحه برای مرحومین.... واسه آرامش روح علی آقا یه فاتحه بخونه

پ . ن ۳:  اینجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا هم برین بدک نمی شه ها .... خب چرا واستادید منو نگاه می کنین؟؟؟؟ برین دیگه...



100 اجق وجق با اجازه

لينك ثابت نوشته شده در شنبه 1387/10/14ساعت 6:48 بعد از ظهر توسط :: مادرعروس ::

پسورد سیستم شما چیه؟؟؟؟؟؟ هان هان هان؟؟؟؟؟

یه زمانی سیستم من پسوردی داشت بسی دلبرانه.... که به عقل جن هم نمی رسید که این پسورد سیستم من باشه.... چه برسه به کارمندای فضول حراستی اداره که همچین جونشون در می ره واسه مچ گیری و ملت آزاری و بسان مانی بودن.... اما صد البته که از رمز و رموز هک و هک برسری خبر ندارن به همین دلیل هم فقط خاک بر سرشون می کنن(آیکن آخیش.... چقده دلم پر بود)

اما پسورد رایانه من :

یکم: مانی جیزجیزجیگر شده

بعدن: مورچه نازه

بعدنتر: زی زی گولو آسی پاسی درا کوتا تا به تا و آقای پدر و خانوم مادر(لبته فینگیلیشش)

بعدنترتر: کدوم فضولی پرسید پسوردت چیه؟؟؟؟ مگه فضولی؟؟؟؟منظورم اصلن با مانی نبودا....

بعدنترترتر: قلعه نوعی بدبخت فلکزده

البته گزینه بعدنترترتر که همیشه صحیح می باشد اما .... همون بعدنترتر صحیح می باشد

یه روز از اداره مرکزی یکی از همکارامون که "صال صال" اسم داشت  در حالیکه عین یه پنگوئن با یه شیکم گنده غلطان غلطان خودش رو رسوند به اتاق من ، یه سی دی برنامه رو محکم چسبونده بود به سینه ش و از خودش جداش هم نمی کرد و دیگه داشت اون سی دی رو می نداخت تو قلبش ،  فرمود :"واسه نصب و راه اندازی یکسری نرم افزارهای ویژه که سرورش توی مرکزه بود تشریف فرمودم به اداره شما..... "

قرار بود نرم افزار روی سیستم من نصب بشه... و البته بعد از نصب نرم افزار قرار بود که یه سری تنظیماتی هم از مرکز انجام بشه روی سیستم من و لازمه ش این بود که ریموت سیستمم رو فعال کنم تا همکارم آقای "شون شون" از مرکز روی کامپیوترم کار کنه....

تا اینجاش که مشکلی نبود

اما یهویی دیدم که آقای "شون شون" زنگ زد به مبایل آقای "صال صال" که :"به خانوم هاله بگو که پسورد ادمینستریتور سیستمت رو بده ، که بتونم وارد کامپیوتر شم....."

وقتی آقای "صال صال" موضوع رو بهم گفت .... یهویی کله م داغ کرد... طرف پشت تلفن منتظر بود و من مبهوت نگاه میکردم به آقای "صال صال" ... آخه چه جوری بهش می گفتم که پسوردم چیه


ادامه مطلب


123 اجق وجق با اجازه

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 1387/10/08ساعت 1:36 بعد از ظهر توسط :: مادرعروس ::

یه مدتی نبودم .... خب نبودم دیگه.... که چی؟؟؟؟؟؟  هان هان هان؟؟؟؟؟

یکم: دلم خواست

بعدن: مانی

بعدنتر: دل ترم ، خواست

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/16ساعت 6 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

دیروز موقع خواب ظهر ، تلفن زنگ زد.... منم که فداکار و از جان گذشته ، پرش کنان خودم رو پرت کردم روی تیلیف تا مثلن "موری" بیدار نشه... البته تو راه یه لگد به پاهاشم زدم که بیچاره عین فنر از جاش پرید....

یکی از رفیقاش بود که کلی هم واسه هم کلاس می ذاریم...

ای خدا..... آخه من چرا اینقدر باید سوتی بدم ؟؟؟؟

این آقا یه پسر کوچولو خوشکل گل داره که من با وجود اینکه معمولن آنتی پسرم ، از این بچه خیلی خوشم می یاد.... من باب همین و خیر سرم اومدم به طرف بگم پسر گلتون یا پسر خوشکلتون خوبه؟؟؟؟

عین این بدبختا قاط زدم و به طرف گفتم :" پسر خولتون خوبه؟؟؟"

گرچه اون بیچاره واسه ضایع نشدن من گفت که :

"آره خوبه" و من بعدش خیلی متلاشی شدم تا درستش کنم گندم رو.... اما ضایع شدم رفت دیگه....

ایییییییییییییییییییییییییششششششششششش 

 

بعدن:

شنیدین که آقای "مهندس علی آبادی" در پاسخ به خبرنگاری که ازش پرسید "چرا تیمهای استقلال و پرسپولیس رو مثلن مثل تیم منچستر خصوصی نمی کنین" ، چه جوابی داد؟؟؟؟؟

ایشون برای رفع ابهام!!!! از خبرنگاره پرسید :" منچستر مال کدوم استان ایرانه؟؟!!!!"

تازه بعد هم که واسش توضیح دادن.... خیلی ریلکس به ادامه مصاحبه ش پرداخت.... ، ای خدا رو رو می بینی؟؟؟ حالا اگه من بودم همونجا می مردم واسه خودم....

 

بعدنتر:

فقط تو رو خدا داشته باشین اینو که یکی از برادران محترم برام خصوصی فرستاده:

سلام

یه دختـــر تنها و تک پــر و بامزه می خوام 09177715467

جهنم و ضرر ...زن مطلقه ی با ادب هم گیر بیاد....دو نقطه دی

بــــــــــــــدرود آجی

البته من در کمال تاسف متوجه شدم که هیچکدوم از شرایط این برادر بزرگوار رو دارا نیستم اما از خدا که پنهون نیست از شما هم جهنم و ضرر ، پنهون نباشه ، می خواستم بهش تیلیف کنم و عجز و التماس که منو به کنیزی قبول کنه.....

منتها چون در پایان از واژه "آبجی" استفاده کرده بود دیگه شرمنده شدم....

حالا فقط موندم که اگه من آبجیشم و اونم داداش منه چرا اینو واسه من فرستاده بود؟؟؟

یکم- بعدن: آبجی در گویش این برادر ما به معنی "گوگولی مگولی خوشکل خانوم" می باشد

بعدن-بعدن: خواسته از این طریق حق خواهری رو براش به جا بیارم و یه زن داداش جور کنم براش

بعدنتر- بعدن: همونطور که من منظور این برادر رو از واژه "تک پر" و " دونقطه دی که به فارسی نوشته شده "  نگرفتم ، منظورش رو از واژه آبجی هم نگرفتم... البته به گمانم این برادر من دنبال کبوتری ...گنجیشکی ُ... کلاغی ... کرکسی چیزی می گرده که فقط یه بال داشته باشه.... که بعد خیلی عشقولانه  صداش کنه تک پر

بعدنترتر- بعدن: قلعه نوعی بدبخت فلکزده پاچه گیر تک پر آبجی دونقطه دی

 

مادرعروس:

 

یکم : فرهنگستان ادب و اینا ، از این به بعد واژه "خول" رو به جای " گل و خوشکل" جایگزین کرده.... مثلن مانی خیلی خوله....  یا اینکه : الهی جیزجیزجیگر بزنی مانی که اینقدر خول و سرخی

بعدن: آخه من چرا اینقدر سوتی می دم؟؟؟؟

بعدنتر: خبرها حاکی ماکیه که پس از انتشار فیلم مصاحبه علی آبادی خان جان ، در شهر منچستر سه روز عزای عمومی اعلام شد و تیم منچستر هم محض همینجوری به پرداخت ۳ میلیون پوند جریمه نقدی محکوم شد  خب زورشون که به بیسوادی علی آبادی نمی رسه.... یکی رو باید تنبیه کنن که دلشون خنک شه

بعدنترتر: عزیزان واجدالشرایط خواهش می کنم با رعایت نوبت و حق تقدم خودشونو به داداش ما معرفی کنن ... خلاصه ما یه وظیفه ای داریم در قبال این برادر خان جان

تبصره:  آقایونی هم که تک پر هستن می تونن این دفعه رو استثنائن در این مسابقه دلبری از برادر خان جان شرکت کنن... ولی بار آخره ها.... گفته باشم...

بعدنترترتر: خدمت اون عزیزخوشبختی که سر انجام دل برادر خان جان رو خواهد نرمید عارضم که فقط حق الزحمه ما یادش نره

 



107 اجق وجق با اجازه

لينك ثابت نوشته شده در شنبه 1387/12/10ساعت 1:47 قبل از ظهر توسط :: مادرعروس ::

دیروز روز سپندارمذگان بود و یه چیز دیگه ای هم بود که این "مورچه" بلده... منم که کلهم پریروز رو با این "موری" قهر بودم.... اییییششششش....

همون پریروز ، دوستم و همسرش منزل ما پهن بودن.... به شوهره گفتم " چی می خوای بخری واسه بانو .... تو که دم از تمدن غنی ایرانیان قدیم می زنی اینهمه" و به مورچه زیرچشمی نگاه کردم که نیشش باز بود .... همون قضیه دره و دیواره بود به نوعی دیگه

دیروز که از محل کارم برگشتم خونه....و البته قهرم بودیم همچنان.... اولش پشتش رو کرد به من.... انگار که من کورم .... نمی بینم داره ریز ریز می خنده.... خیلی هم همچین خودشادمان می زد!!!

بعد که رفتم تو اتاق... دیدم این بچه داره تو هال رژه میره.... هی نگرفتم موضوع چیه؟؟؟!! نگو من جدی کورم.... همه کارامو کردم... بعد از ده دقیقه ، برگشتم دیدم که بعله ، بیچاره واسم یه دونه از این عروسکای ولنتاینی گنده  خریده ،که یه ماه قرمز گنده ست با دو تا خرس سفید که وردل هم تپیده بودن رو اون ماهه ، یه دونه ش زشت بود و طبیعتن مورچه بود و او یکی هم که من نبودم ، چونکه من یه بانوی نازم و اصلنم خرس نیستم ، ولی اگه اون یکی من نیستم پس کیه که نشسته وردل مورچه؟؟؟؟ هان هان هان؟؟؟؟ امروز ظهر برم خونه جیگرشو می ریزم

بعدش این ماهه یه بند قرمز هم داشت که انگاری "مورچه" خیلی سعی کرده بود اونو از آینه میز توالت آویزون کنه اما چون کسب موفقیت نکرده بود ، یه ژیلت ورداشته بود و گذاشته بود پشت آینه میز توالت و این بنده رو آویزون کرده بود به اون ژیلته و نصف آینه رو پر کرده بود با این عروسکه و صحنه ای بس رومانتیک بود... که دل هر بیننده ای رو دچار غش و ضعف و ارتعاشات جانبیش می کرد  بعد که پی برد من دیدمش با یه پرش گینسی ، پرت شد تو اتاق و ردیف دندوناشو به نمایش گذشت محض منت کشی و البته تا خواستم یه رقابت ردیف دندونی باهاش داشته باشم ، یاد موضوع دعوامون افتادم و یه فصل همونجا باهاش دعوا کردم. دلم یه کمی خنک تر شد ، ولی هنوز دعوای اصلی باقی مونده

بعد هم که تا حدی سبک شدم و بار گران رو شونه هام یه کمی وزن کم کرد، گرفتم و یه دل سیر خوابیدم و بعد از 3، 4 ساعت رفتم تالار اندیشه ، دیدم بعله.... شوهر روماتیک ما با رژ قهوه ای رنگ خوشکل من ، با یه خط کج و معوج روی آینه توالت پیغام عشق و لاو واسم ردیف کرده!!!!

که با بوی خوش توالت و اسپری به به ، کلی به به شده بود، به خصوص اینکه رژ درب و داغونم هم افتاده بود روی تاقچه توالت....

شب بهش می گم :" آخه مشنگ ؛ اینهمه آینه توی این خونه ست... آدم می ره رو آینه توالت رومانتیک بازی در می یاره "

می گه :" خب می خواستم بهت ثابت کنم که خیلی مشنگی دیگه.... ها ها ها"

بعدشم از خنده غش کرد

 مادرعروس:

 یکم : اهووووو.....مورچه!!!!  نبینما به هاله جونم حرف بدبد فحش بی ناموسی بزنیا...  دههههههه

بعدن : به نظر شما مورچه در چه حالتی به فکرش رسید که پیغام لاو رو رو آینه دستشویی بنویسه؟؟؟

یکم-بعدن: در حال ..... یدن

بعدن-بعدن : در حال .... یدن

بعدن تر-بعدن : در حال ......یدن و .....یدن

بعدنترتر-بعدن: قلعه نوعی بدبخت فلکزده پاچه گیر

بعدنترتر: هر هر هر .... همه عالم و آدم می دونن که من خیلی عاقل ، بالغ ، خوش فکر و عقل کل هستم و مشنگ کلمه ای ایشششش است و هیچگونه تناسبی با من ندارد

بعدنترترتر : ژیلت وسیله ای است که مستقر بین دیوار و آینه میز توالت جهت نگهداری اجسام ، در معنای عام همان آویزه، که البته گاهگاهی مصارفی جانبی نیز دارد

بعدنترترترتر : "رژ" وسیله ای می باشد جهت خالی کردن عقده مردان ، که با نابود کردن آن حال بانوان را بگیرند که صدالبته بانوان محترم در آینده برایشان دارند

بعدنترترترترتر: توی یه انتخاب مهم بد گیر افتادم

می خوام حال مورچه رو بگیرم بد ، به نظر شما:

یکم-بعدنترترترترتر: دوربین عکاسی جیگرش ، قلبش ، نفسش یهویی و همینجوری الکی از دستام بیفته رو سرامیک های هال

بعدن-بعدنترترترترتر : بالش کوچولوش ریزریز شده زیر پتو پیدا بشه ، احتمالن دلیلش هم وجود یه موش توی آپارتمانمونه

بعدنتر-بعدنترترترترتر: موهامو کلهم بلوند کنم

بعدنترتر-بعدنترترترترتر: مجبورش کنم که شیکم قلعه نوعی بدبخت فلکزده پاچه گیر رو هم بلیسه و هم گاز بگیره

بعدنترترترترترتر: مانی جیزجیزجیگر زده می باشد



108 اجق وجق با اجازه

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/30ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط :: مادرعروس ::

توماس آلوا ادیسون خان جان ، بعد از اینکه چراغ برق رو اختراع کرد ، از طریق این اختراع بزرگ به ثروتی هنگفت دست پیدا کرد که تمام این ثروت رو صرف ساخت یه لابراتوار و اختراعات جدیدش کرد....

یه نیمه شب از اداره آتش نشانی خان جان به پسر ادیسون خان جان تیلیف می زنن که :" پسر ادیسون خان جان ، بدو بیا که لابراتوار بابا خان جانت داره تو آتیش می سوزه و از دست ما بدبختا هم کاری ساخته نیست.... فقط داریم کاری می کنیم که آتیش به جاهای دیگه سرایت نکنه.... فقط تو رو به روح مرحوم مادرت قسم می دم که به ادیسون خان جان بگو که نکنه با ما لج کنه و برقا رو ببره.... ما تازه می خوایم منتظر بمونیم که تی وی و ماهواره اختراع بشه و شوی مایکل جکسون ببینیم و توی ام آی تی وی انواع آرایش عربی و عروس عنکبوتی تماشا کنیم و این روزا که همه تپش نگاه می کنن... شما چطور؟؟؟؟ و کانالای بدبد رو قفل کنیم... خلاصه بگو یه رحمی به ما بکنه"

همونجا هم نذر کردن که تا عمر دارن هر وقت برقا رفت و دوباره اومد ، نفری یه صلوات بدن و اینا....

خلاصه این پسر خان جان که خیلی اصرار داشت نامش هم فاش نشه بکش و بکش و بدو و بدو خودش رو رسوند به لابراتوار پدر و دید .... بعله .... لابراتوار داره در شعله های آتیش جیزجیز جیگر می زنه و یهویی چشماش به جمال ادیسون خان جان روشن شد!!!!

ادیسون خان جان داشت تو اون لحظه چیکار می کرد:

یکم : آتش نشانها رو با فحشای بدبد ناموسی تهدید می کرد

بعدن : داشت از روی آتیشا می پرید و چهارشنبه سوری بازی می کرد

بعدنتر: داشت غذای فردا شبشو گرم می کرد روی آتیش.... آخه اون موقع هنوز اجاق گازای بادوام ایرانی از کارخونه ها بیرون نیومده بود و خارجیاشم خیلی بی کیفیت بودن

بعدنترتر: داشت قلعه نوعی بدبخت فلکزده پاچه گیر رو کباب می کرد

اما ادیسون خان جان اونجا واستاده بود و با یه دهن باز زل زده بود به شعله های رنگین آتیش....

پسر ادیسون خان جان شک نداشت که باباخان جان طفلکش قاط زده و حتمن حتمن یاور آقا سکته رو هم استاد کرده.... واسه همین شک داشت که خودش رو به باباش معرفی کنه یا نه که یهویی ادیسون خان جان پسر خان جانش رو دید و با یه هیجان دابل وافری گفت :" هی.... پسر خان جان... تو اینجایی؟؟؟؟؟ تو رو خدا می بینی این شعله های آتیش چقدر رنگی رنگی و قشنگن؟؟؟؟ من فکر می کنم که این شعله بنفشه تو دل بروهه ، به خاطر سوختن فسفر در کنار گوگرده ..... واقعن زیبا نیست؟؟؟؟ کاش مادرت اینجا بود و اینهمه زیبایی رومی دید"

پسر ادیسون خان جان که از این همه زیبا شناسی پدر سخت در خشانت فرو رفته بود ، رو به پدر خان جانش کرد وگفت :" چرا شر و ور می گی بابا خان جان؟؟؟؟  لابراتوار تو داره تو آتیش می سوزه و تو حرف از رنگی رنگی بودن شعله ها می زنی؟؟؟؟  تازه ش مگه نمی دونی بنفش امسال مد سال نیست و تازه سال 2008 میلادی مد می شه که باعث می شه همسر مانی خان جان هم یه نیلوفر بنفش بشه... ولی امسال رنگ قرمز مد ساله که هم پرسپولیسیه و هم قلعه نوعی فلکزده بدبخته و اینا...."

البته ادیسون خان جان اون موقعها پرسپولیسی بود و توی اون لحظه ، هم از هرم شعله ها و هم از سخنان بیجای پسر خان جانش قرمزتر شد و گفت :" آخه پسر دال و ویل من .... مگه نمی بینی که این لابراتوار آتیش گرفته .... این آتیش نشونها هم دارن خیلی بال بال می زنن اما نمی تونن کاری کنن.... منم که از اینا بوق ترم .... تو هم بوق ترتری.... خب اقلن بذار دلمون به این چندتا منظره بدیع خوش باشه .... آخه به تو هم می گن پسر؟؟؟

من شرم دارم که بگم تو پسر منی..... تو حتی نمی تونی یه لامپ رو از روی دست من بازسازی کنی... ایییییییییشششششش"

بعد یه دونه شپلق کوبید پس گردن پسرش.... یه دونه هم اردنگی بهش زد و خودش نشست به تماشای شعله های بنفش....

ظاهرن ادیسون خان جان یک سال بعد از این اتفاق در لابراتوار جدیدش ، دستگاه ضبط صدا رو به ثبت رسوند

مادر عروس:

یکم : درسته که ادیسون خان جان در اون روزگار انتقام سختی از آتش نشانها نگرفت.... اما امروز مسئولین زحمتکش و منصف کشور ما در روزهای گرم تابستون با قطع برق چنان حالی از مردم می گیرن که هیچ چیز مثل له له زدن ماها تو گرما ، نمی تونه روح ادیسون خان جان رو توی اون دنیا شاد کنه... حالا هی شما بیاین و بگین که چرا برقا می رن و مسئولین محترم رو ببرین زیر سوال.... درک نمی کنین دیگه

بعدن: تو رو خدا می بینین ثروتمندا با چه چیزایی حال می کنن؟؟؟؟ ای خدا.... ما رو ادیسونم نساختی... که اقلن یه ساختمون بنفش جیزجیزون ببینیم....

بعدنتر: الا ای کسانی که استعدادهای بالقوه ناشکفته دارین.... بشتابین که یه آتیش بازی کوچولو چه ها که نمی کنه.... ضمن اینکه رقص شعله ها رو دید می زنین ، کلی هم ممکنه ات و آشغال کشف کنین.... پس هر چی مال و اموال دارین به آتیش بکشین.... باشد که فردا بتونین یه دستگاه ضبط صدا رو بازسازی کنین و کلی هم حالی به حولیه... فقط خواهش می دارم که قبل از اون ، حتمن از وجود این استعدادهای ناشکفته بالقوه ، اطمینان حاصل کنین....

بعدنترتر: بیمه چیز خوبی است.... با توجه به گزینه بالایی ، من همین یه هفته قبل رفتم و خونه مونو بیمه آتیش سوزی کردم .... حیف که بیمه دزدی نداریم....

بعدنترترتر: طبق تبصره بالایی .... دوستان عزیز می تونن ضمن کسب اطلاع از اینکه کدوم ملک بیمه نامه داره ، اگه خودشون مال و اموالی ندارن و عقده ای شدن واسه دیدن شعله های بنفش ، ملک و املاک دیگرون رو _ باز تاکید می کنم به شرط داشتن بیمه نامه _ آتیش بزنن... منتها جون مادرتون کاری به کار خونه من نداشته باشین....  بابامون در اومد تا خونه دار شدیم

بعدنترترترتر: حالا اگه باز هم نتونستین جلوی خودتونو بگیرین و همچنان تمایل به آتیش زدن خونه ما داشتین.... فقط کافیه از قبلش با من هماهنگ کنین تا حداقل یه سری از وسایل اولیه زندگیمو مثل بالش کوچولوم ، "دی بی دی بی دی – عروسک محبوبم" ، لباسام ، لوازم آرایشم ، یخچال و فریزر و فرش و تی وی و ماشینای لباسشویی و ظرفشویی و هوم سینما و دوربین مورچه که به جونش بسته ست ، تختخواب و رایانه و چند تا از این خنزر پنزرا که دوباره تاکد می ورزم؛ در راس اونا همون بالش کوچولوم و عروسک محبوبم قرار دارند ، با خودم ببرم و ضمن دریافت مبلغ اندکی از شما ، اجازه بدم که عقده های درونیتون رو فرو بنشونید.... فقط به مورچه خبر ندید چون خیلی دلم می خواد بعضی از اموال مورچه سوزونده بشه.... نمونه ش همون بالش کوچولویی که شبا تو دست و بالشه .... ایییییششششش

بعدنترترترترتر: شرکت بیمه محترم که با من قرارداد تبلیغات بستی..... زود باش بیا و بقیه پول تبلیغات منو بده تا اسم شرکت بیمه تو اینجا بنویسم .... وگرنه تبلیغات بی تبلیغات.... ببین کی بهت گفتما!!!!

مگه الکی الکیه که توی وبلاگ به این مهمی و شخیصی و پرطرفداری ، مفت مفت اسم شرکت بیمه تو بیارم؟؟؟؟؟

بعدنترترترترترتر: روایته که پسر ادیسون خان جان ، بعد از اون اردنگی جانانه ای که نثارش شد... کلی لابراتوار و خونه و اموال خود و دیگران رو به آتیش کشید .... اما دریغ از یه لامپ بازسازی شده....

"پسر کو ندارد نشان از پدر

تو بیگانه خوانش ، مخوانش پسر"

روایته که این بیت رو سعدی واسه پسر ادیسون خان جان سروده

یه روایت دیگه هم می گه که پسر ادیسون خان جان سالهای آخر عمرش رو در همون خونه مخروبه هایی که آتیششون زده بود ، در انزوا و تنگدستی در گذشت...

جدی نوشت :

یکم : من که رفتم اینجــــــــــــــــــــــــا..... شما هم برین

بعدن : خداوندا ، روح بزرگوار توماس آلوا ادیسون رو قرین رحمت و شادی بفرما.....

 بعدنتر: این داستان منهای شوخیهاش ، بخشی از زندگینامه ادیسونه که از یه مجله ورش داشتم.... اگه شوخیام زننده ست.... خواهش می کنم بهم تذکر بدین



130 اجق وجق با اجازه

لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 1387/11/14ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط :: مادرعروس ::

همسر یکی از دوستام چهارشونه و قد بلنده.... این آقا در دوران خوش دانشجویی از اونجایی که خیلی خوش خوشانش بوده و فکر می کرده دیگه چه خبره!!!!! ،  تن می ده به امر خداپسندانه ازدواج.

این دوست جون ما تعریف می کنه که این آقای همسر خان جانش ، فردای بعد از جشن ازدواجشون کلاس دانشگاه داشته و ناچار باید همسر عزیز دردونه رو تو منزل تنها می ذاشته و یه چند ساعتی رو در غم فراق همسر به سر می برده.... خلاصه بعد از کلی تحمل گریه و زاری همسر نوشکفته ، بعد از اینکه بهش قول می ده براش پفک هندی و لواشک آلو و آلوچه ترش و اینا  بخره راهی دیار علم می شه....

باری...

این آقا خوش و خرم یه کت و شلوار شیک تنش می کنه که بد لو می داده طرف دوماده و کلی هم پرش کنون و شادی کنون می ره تا خود دانشگاه .... با اعتماد به نفس قوی که منحصر به یه تازه دوماده.... از محل زندگی این آقای شوهر تا محل دانشکده ایشون چیزی حدود 1 ساعتی سواره و پیاده راهه...

خلاصه این داش ما همچین در عالم هپروت نگارش بوده که از فکر دیدن دوباره روی ماهش کلی یخمک تو دلش آب می شده.... ولی دیگه گیج گیج نبوده که متوجه ابراز احساسات ملت توی راه و دانشکده نشه و در کمال شگفتی یه رشته های احساسی بهش تلنگر می زنه که بعضی ها خفن پی بردن که شازده همون دوماد خوشبخت سوار بر اسبه ولی در کمال تاسف دیگه نمی تونن به عنوان همسر و دوماد آینده شون بهش نظر داشته باشن .... و از اونجایی که بچه یکی از رجال سیاسیا هم بوده ، همچین یه نموره شناسه می زده توی دانشکده....واسه همینم شونه هاشو می ده عقبت تر و غبغب رو هم بادترتر می کنه و راه می ره و تو دلش کلی بال  بال می زنه....

نزدیکیهای کریدور اصلی می بینه که یه آقایی داره می یاد تریپ هولناک انگیز خیلی خفن با ریش میرزا کوچک خانی و پیرهن رو شلوار شونصد پیلی ، موها شونه خورده یه وری و اینا ... بوی عطر گلابش  هم از دور قابل پیش بینی بوده...بدتر از همه یه نگاه دراکولایی داشته بر سرتاپای بی مثال و بی بدیل این آقای شوهر...

خلاصه تو دلش دلداری می ده به خودش که خب من که کاری نکردم.... تازه ش ، تازه دومادم که هستم و این تابلو هه از قیافه م که چه دوماد شخیصیم.... و یه نیشخند تحویل طرف می ده...

اما ظاهرن طرف دست بردار نبوده.... خیلی سیریش سرتا پای این آقا شوهره رو ورانداز می کنه و لحظه به لحظه بر خشمشم افزوده می شه...

چند قدمی هم بودن که، یهویی آقا ریشوهه با یه حالت خاصی به آقاشوهرهه می گه :"برادر بیا بریم اون گوشه کارت دارم...".

آقا شوهره هم در حالیکه دلش عین یه گنجیشک نر زمخت ، تالاپ تولوپ شلیک می کرده به قفسه سینه محترم ، در حالیکه زرد کرده بوده و با نا امیدی هر چه تمام تر مشغول نمایش "من اصلن از تو نمی ترسم لولو" بوده ، سینه سپر می کنه و مش داشتی وار با آقاهه می ره یه گوشه....

آقاهه در حالیکه کمی من و من می کنه با همون صلابت می گه :" می خوام یه چیزی بهت بگم .... امیدوارم بهت بر نخوره "

آقا شوهره با ابهت تصنعی ، صداشو دورگه تر می کنه و سعی می کنه اونو از حالت ویبره دربیاره و می گه :" نه .... بفرما.... چرا بر بخوره...."

و تو دلش جینگیلتینایی به پا بود که نگو و نپرس....

برادر لحظه ای مکث می کنه و می گه :" برادرم.... زیپ شلوارت بازه"

سینه ستبر آقای شوهر در یک لحظه به یک قوز گنده تبدیل می شه و ...

 مادر عروس:

یکم : طبق بررسیهای به عمل اومده ، لباس زیر آقای شوهر دوست ما سفید بود

بعدن : دوست ما خیلی بی ناموسه.... اییییییییشششششش..... آدم مگه در مورد رنگ لباس زیر همسرش با بقیه حرف می زنه....

بعدنتر : واقعن متاسفم براتون که فکر می کنین من از دوستم پرسیدم رنگ لباس زیر همسرت چه رنگی بود.... اصلن به من می یاد این حرفا؟؟؟؟؟

بعدنترتر: مگه قراره هر کی ریشش طویل باشه ، شلوارش شونصد پیلی ، گیره هم باشه.... چشماتونو بشورین.... یه جور دیگه ببینین.... می گن چایی سرد هم واسه شستن چشما خوبه ها....تازه داروی "آی باس" هم هست.... آت و آشغال چشما رو می ریزه بیرون

بعدنترترتر: کی گفته که مانی 5 تا پ . ن دوس داره؟؟؟؟؟ هان هان هان؟؟؟؟؟؟؟

بعدنترترترتر: به نظر شما دلیل باز بودن زیپ شلوار آقای شوهر چی بوده ؟؟؟

یکم: زیپ اصولن چیز بدبدی است ... چه معنی می دارد که هی آنرا ببندیم و هی برویم توالت و باز کنیم؟؟؟؟

بعدن: گل همه رنگش خوبه

شلوار بدون زیپ قشنگش خوبه

بعدنتر: این آقای شوهر علاقه داشته که همه بدونن شورت مامان دوز نمی پوشه.... اصولن انگاری همه مردا اصرار دارن که این مسئله رو ثابت کنن....

بعدنترتر: کی حرف بدبد زد ؟؟؟ همین الان یا می ری یه دوره فلفل درمانی پیش سیرترشی جونم  یا اینکه می ری یه دوره مهمون کردن مفتی بچه های بلاگفا پیش نرسی جونم.... قهوه هم بی قهوه.... حتمن باید جوجه کباب باشه.....

بعدنترترترترتر: قلعه نوعی پاچه گیر فلکزده مردنی

بعدنترترترترترتر: رفتین اینجــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا یا نه؟؟؟؟؟؟



126 اجق وجق با اجازه

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 1387/11/06ساعت 1:49 بعد از ظهر توسط :: مادرعروس ::

نمی دونم شما هم تو شهرتون "کباب کثافت" دارین یا نه؟؟؟؟

توی شهر مقدس شهیدپرور ما ، از زمانی که شب سایه شو می گسترونه بر کله آدما ، توی میدون اصلی شهر ، بساط "کباب کثافت" بر پا می شه.... به اینصورت که " کباب فروش روی یه چرخ دستی رو پر از سیخای گوشت و دل و قلوه و جیگر و یه چیز بدبد بی تربیتی بی ناموسی دیگه موسوم به دمبلان

تو این لینک توضیح داده درباره ش:

 (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D9%86%D8%A8%D9%84%D8%A7%D9%86)

  و اینا می کنه و بساط می کنه و جالب اینه که این کباب کثافتا اینجا خیلی طرفدار داره و همه شونم فروش می ره و خود من به شخصه با توجه به مرض غیرقابل درمان وسواسم که نمی تونم هر غذایی رو و هر دستپختی رو بخورم ، به یمن نائل شدن به درجه همسری "موری" یکی از مشتریای پرو پا قرص این کبابا هستم که همه پر از چرک دست و جینگیل بینگیل بینی و گرد و خاک هوا و آت و اشغالای غنی شده هستن.... از ظرفاشون چرک و کثافت می باره و نوناشون اکثر بیاته...لامصب این کبابا با مخلفاتشون انقدر هم خوشمزه و لذیذن که دلت نمی یاد یه دونه شو بدی به یکی دیگه....حالا داشته باشین اینا رو....

همسر من یه دائی داره که جوون سال و متعصبه.... فکر می کنم قبلن در باره ش براتون گفتم.... اونا هم مطابق با ذائقه خیلی از همشهریاشون کباب کثافت خورند....

یه روز این آق دائی با همسر و دو تا بچه هاشو و خواهر همسر و شوهر خواهر همسرش که اسمش "بهرنگه" رفتن بیرون جهت تناول کباب کثافت.... وقتی "بهرنگ" داشت از بقیه می پرسید که کی چی می خواد ، "نازنین" که دختر دائی "موریه" تند تند گفت :" برای من یه سیخ دنبلان بگیر " که همون لحظه با چشم غره آق دائی ، بچه م نطقش کور شد.... "بهرنگ" سفارشا رو گرفت و رفت پایین .... که یهویی همسر "بهرنگ" بی توجه به آق دائی دو بار صاعقه وار فریاد کشید :" بهرنگ .... منم دنبلان.... منم دنبلان می خوام". که صداشو تا هفت تا کبابی اونور تر شنیدن ....

حالا

دائی "موری" به نظرتون چه کار کرد؟؟؟؟

یکم :درباره معایب خورده شدن دمبلان توسط بانوان محترم و قبح این عمل شنیع مخالف عرف و شرع، یه سخنرانی دشمن شکن در سالن اجتماعات اصلی استانداری شهر برپا کرد

بعدن : نیشش رو تا بناگوش واکرد

بعدنتر : گفت :" زشته.... تو نباید بگی دنبلان ...." بعد یه واژه معادلش رو به خواهر زنش یاد داد که خیلی خیلی  بی ناموسی تره و من نمی تونم بگم.... اصرار نکنین دیگه.....

بعدنترتر: قلعه نوعی فلکزده پاچه گیر

اما .... همه گزینه ها سرکاری بود  .... چون ....

دائی مورچه رو می گی....!!!! سرخ شد.... سفید شد .... زرد شد.... ولی خورد و دم نزد و دل "نازنین" همچین بسان یه بستنی خامه ای قابل بلع شد....

حالا بشنوین از آقا بهرنگ که وقتی می ره و و سفارشا رو به آقا کبابی می ده ، نمی دونم چه حرفی بینشون رد و بدل می شه که یهویی آقا کبابی رو می کنه به یکی از همکاراش که فاصله قابل توجهی باهاش داشته و با صدای خیلی بلند ، طوری که توی اون همهمه هم طرفش بشنوه و هم همه بدونن که چقدر فروش بالایی داشته ، با لهجه محلی نعره می کشه : "

"حاجی ..... حاجی ... به من نیگاه کن.... "

و وقتی خیلی از چشما _ گفتم که جمعیت زیاد بوده_ به طرفش بر می گرده .... سرافرازانه می گه:"

من دنبلانم تموم شده.... اگه تو دنبلان داری .... دو تاشو ببر واسه آدمای داخل اون ماشین "

نازنین می گه :"یهویی دیدیم هوارتا چشم چرخید به طرف سه تا بانو مستقر در صندلی عقب ماشین که ظاهرن با  آب دهان آویزان از لب و لوچه خواهان دنبلان اون آقاهه بودند..."  

مادر عروس :

صفرم: بابا این ملت منحرفن.... آخه کی حرفای اون برادر کبابی رو به منظور بد گرفته؟؟؟؟ هان هان هان؟؟؟

یکم : حاجی توی این ماجرا ، یه حاجی خاص شطرنجی شده بوده و هر گونه تشابه اسمی ، همینجوری ، یهویی شد... پس یهویی فردا نیاین بگین که چرا با آبرو وحیثیت من بازی کردی و اینا.... بعدن : آخرش یادم رفت بپرسم که خلاصه دنبلا خوردن یا نه؟؟؟؟؟

بعدنتر: تازه ش یادم رفت بپرسم که حالا مثلن دنبلان رو خوردین.... آخه از گلوتون پایین رفت؟؟؟؟؟

بعدنترتر: البته بگما ....من هنوز نمی دونم دنبلان یعنی چه و وقتی "نازنین" داشت این قضیه رو واسه من تعریف می کرد , من خیلی ازش پرسیدم که این که گفتی یعنی چه ؟؟؟ اما اون توضیح مبسوطی ارائه نکرد.... فقط گفت که خیلی لغتی بی ناموسیه....

بعدنترترتر: من خیلی گلبانو هستم.... و حرفای بدبد بی ناموسی نمی زنم.... "جوجو" منو اغفال کرده.... نرسی جونم... من پایه م هنوز واسه تنبیه جوجو.... این "جوجو" همه ش حرفای بدبد آموزش می ده به ماها و ما رو از صراط مستقیم به صراط ضالین می بره.....

بعدنترترترتر: این مانی خیلی گل پسر بلاگفاست.... اصلن حرفای بدبد هم نمی زنه... این که چه نوع گلیه .... دیگه به من ربطی نداره....

بعدنترترترترتر: حمیدرضاخان جان .... نبینم و نشنوم که این پست رو خوندی.... مگه الکیه؟؟؟ تو زیر ۱۸ سالی.....

بعدنترترترترترتر: ظاهرن دوستان یه کمی با این کلمه دنبلان مشکلات داشتن.... منم الان رفتم از نازنین با هزار تا منت پرسیدم.... بعدش هم دخمل بابا اومد و اون لینک رو بهم داد که گذاشتمش اون بالا....با عرض معذرت خواهی و شرمندگی به اندام نرینه جانوران به خصوص  گوسفند و گاو گفته می شه....

جدی نوشت:

یکم: برید اینجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا سر بزنین... چند بار بگم بهتون؟؟؟؟؟

بعدن: جسارت منو ببخشین.... شرمنده م ..... ولی احساس کردم که مطلب جالبیه واسه نوشتن....



128 اجق وجق با اجازه

لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 1387/10/30ساعت 10:53 قبل از ظهر توسط :: مادرعروس ::

یکی بود یکی نبود

توی این دنیای به این بزرگی یه بلاگفا بود و یه هاله جون بود که خیلی خیلی قشنگ طنز می نوشت و نفر اول بلاگفا هم شد در زمینه طنز نویسی، منتها چون این آقای شیرازی خان جان باهاش دشمن بود و بهش حسودی می کرد 4 تا رتبه آوردش پایین تر و شد نفر پنجم .... عیبی نداره.... بعضی ها خیلی حسودن....  حسود هرگز نیاسود...

از این حرفا بگذریم .... یه مانی هم توی بلاگفا بود که خیلی دوماغ بود و توی چونه ش خار بود و کاکتوس بلاگفا هم بود و مید این افریکا (Made in Africa) هم بود و اینا بود و خیلی خیلی پسر بدبدی بود و همه ش هم سالاد می خورد.... اولش عین سیریش چسبیده بود به محمدعلی و فکر کرده بود انتفاضه ست و جو زده شده بود در حد رضا زاده....بعدش از محمدعلی دست کشید و شد دشمن خونی سیریش این هاله طفلکی و همه جا با اون زبون نیش کبرائیش هی به هاله نیش زد و هی دل رئوف و مهربون هاله رو شکست تا اونجا که خدا صدای شکسته شدن دل هاله رو شنید و یه روز صبح که مانی از خواب بیدار شد دیدش که روی سرش فقط سه تا تار مو وجود داره ، خیلی ترسید... ولی از اونجا که حس خودشیفتگیش در حد علی دائی خفن بود ، با خودش گفت :"به به .... چه شویدای خوشکلی.... امروز موهام رو مدل آبا و اجدادیم یعنی آفریقایی می بافم بعد صبح تا ظهر نشست و اون سه تا شوید رو بافت و هی تکون تکونش داد و هی با خودش حال کرد و هرچند وقت یه سرکی به وبلاگا کشید و یه زهری با زبون آب پاشش پاشید و اینجوریا..... مگه در طول روز کاری غیر از اینم داشت؟؟؟؟؟

خلاصه خدا دید که بابا این خیلی خودشیفته ست .... واسه همینم صبح فردا که از خواب بیدار شد دید که به جای اون سه تا شوید الان دو تا بیشتر شوید نداره.... دیگه خیلی ترسید و اینجا بود که اون دوگوله ریزه میزه ش یه کمی تکون تکون خورد که ای دل غافل نکنه من دارم کچل می شم....!!!!؟؟  اما بعدش دوباره با خودش اندیشید که :"نه بابا... می گن ریزش مو تا صدتار ، طبیعی!!!! از سر من که یه تار بیشتر فرو نریخته..." و اما ظاهرن جدی جدی این مانی خان جان یه ربطی به علی دائی داشت به خاطر اینکه در کمال خودشیفتگی کلی محو اون دوماغ زیباش توی آینه شد که به نظرش کلی هم با موهاش ست بود و خیلی به اون آی کیوش فشار آورد و به این نتیجه رسید که امروز موهامو از فرق باز می کنم که دوماغم توی صورتم مثل یه غنچه شکفته باشه که از وسط دو تار شوید خیلی خوش منظره ست....

بعد موهاشو !!!!! از فرق باز کرد و دو تا سنجاق سر سیاه که روش مروارید داشت بهشون زد و دو سه تایی هم عکس باهاش انداخت که نمی دونم دوربینهای مداربسته ما اون رو ثبت کردن یا نه؟؟؟  "سمیــــــــــــــــــه گلم ، کجایی عزیزم؟؟؟؟" بعد رفت پی آزار و اذیت این هاله طفلی و بقیه بچه های گل بلاگفا که موسومند به "فرشتگان چارلی" و روز به روز هم خدا رو شکر و به کوری چشم دشمنان داره تعدادشون افزوده می شه که صد البته کلی دمغ و شکست خورده برگشت .... چون مگه زورش می رسه به اون گروه....

الکی فقط داره جیزجیزجیگر می زنه و هیچ..... و شما که فکر نمی کنین مانی کاری غیر از این هم داشته باشه؟؟؟؟؟


ادامه مطلب


122 اجق وجق با اجازه

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 1387/10/22ساعت 1:47 بعد از ظهر توسط :: مادرعروس ::

در مورد خونه عمه خانومم قبلن در   اینجــــــــا براتون حرف زدم....

یه روزی یکی از فامیلای مامانم بنا به دلیلی که الان یادم رفته به همراه بابام رفتن خونه عمه اینا.... این آقاهه که خداوند بیامرزدش هم سن شوهر عمه من بود اما صدای جوون و دلبر و مامان و خیلی قشنگی داشت و کسی اگه صداشو می شنید گمون می کرد که یه جوون خیلی خوش صحبتی داره حرف می زنه و اینا... 

اون موقعی که این "علی آقای مرحوم خان جان" رفته بود خونه عمه من .... "دخترعمه سحر من" دختر جوونی بود حدودن 20 ساله و کمی تا اندکی بیشتر از کمی تپل مپل بود.... که نمی دونم چرا هی اینقدر دوس داشت ازدواج کنه و خدا به دور فکر می کرد همه می خوان باهاش مزدوج شن... اییییییییییششششش  واسه همینم وقتی که از اتاقش صدای مرد جوونی رو می شنوه که در حال صحبته.... همچین این دوز کنجکاوی خونش می زنه بالا و صدای تالاپ و تولوپ قلبش به حد فراگوشی می رسه....بعد که کلی کنجکاو می شه و حس جوون پسندیش و اصوات زیبا پسندتریش گل می کنه که این جوون خوش صحبت کیه!!! که با آق دائیش اومده خونه شون و همینجور یک روند داره حرف می زنه..!!! حتمن اومده خواستگاری دیگه...!!!!! به به!!!!! وگرنه چه دلیل دیگه ای داره که داره پیام عشق و محبت رو اینگونه و با صدای رسا به گوش "سحر جون جانم" می رسونه؟؟؟؟؟؟

به هر حال در پی گل کردن اون حس فضولی مرموز تصمیم می گیره که سرکی به اطراف بکشه....

اما مشکل اینجا بود که پله های خونه دوبلکس عمه م اینا طوری بود که اگه رو آخرین پله وامی ستادی نمی تونستی به هال خونه اشراف داشته باشی و اگه دو پله می اومدی پایینتر.... قبل از اینکه تو افراد موجود توی هال رو ببینی اونها تو رو می دیدن.... چون "سحر جون جان" هم از اون ابتدا اون بالا بود و نمی خواست بی دلیل بیاد پایین مونده بود که چطوری این خواستگار رعناش رو ببینه تا بتونه بعن با فراغ بال جواب مثبتش رو بهش اعلام کنه؟؟؟؟

در جهت نیل به این هدف فقط یه راه بیشتر نموند.... "سحر جون جان" چمباتمه زد روی زمین و خودشو به طرف جلو کشوند تا یه دید اساسی بزنه....اما هر چقدر سعی کرد چیزی دستگیرش نشد .... برای همینم مدام بر طول گردنش اضافید و بالا تنه شو هی کشید و هی کشید....

که توی ان حیص و بیص "سحر جون جانم" تصمیم صغری گرفت که یه موجود دیگه ای باشه.... بععععله .... اون یهویی با یه تصمیم از پیش طراحی شده و یه حرکت انقلابی اسلامی تبدیل به یه توپ غلطان شد و از اون بالای پله ها  قل قل خورد و قل قل خورد تا رسید به پاگرد....

و اما واکنش مرحوم علی آقا خان جان:

یکم : به سحر جون جانم گفت :"کدوی قل قله زن کجا می ری؟؟؟؟ و اینا.... بیا من تو رو بخورم"

بعدن:" با یه شوت بلند "سحر جون جانم" رو کوبوند به طاق دروازه"

بعدنتر:" به سحر جون جانم گفت:" زنم می شی؟؟؟؟"

بعدنترتر:"دستش رو تا آرنج کرد تو دهنش و به افتخار سحر جون جانم سوت بلبلی زد"

بعدنترترتر:" چی؟؟؟؟   آهان.... !!!!!!قلعه نوعی فلکزده پاچه گیر"

اما اینقدر قضیه ناگهانی و نفس گیر بود که ظاهرن نه تنها مرحوم علی آقا خان جان زبونش بند اومده بود و داشت با چشمای از حدقه در اومده قضیه رو تماشا می کرد که تمام اهل خونه موجود هم با همون چشمای از حدقه در اومده داشتن به صحنه جنایی اجتماعی اخلاقی خانوادگی درام روبرو نگاه می کردن....

سحر جون جان بیچاره که انگاری در مرکز توجهات بود بدجور ، در اون لحظه بدون اینکه کوچکترین استفاظی از دیدن چهره مرحوم علی آقا خان جان ببره در حالیکه حتی نیم نگاهی هم به دور و برش ننداخت و عین یه گلوله آتیش شده بود ، از همون پله هایی که غلطان و شادی کنان از اون پایین اومده بود ، سر افکنده و نالان بالا رفت.... در حالیکه درد ناشی از سقوط رو یادش رفته بود طفلی... و البته هنوز داشت به یه جوون خوش صدایی فکر می کرد که احتمالن پرید....

 مادر عروس:

یکم :" یه توپ دارم قلقلیه سرخ و سفید و آبیه "

گوشه هایی از وصایای پرگهر مرحوم علی آقا خان جان

بعدن : شنیدید که :"گوش پیش ازچشم عاشق می شود....؟؟؟؟؟"

واسه همینم من شماره مو به هیچ کی نمی دم دیگه.... می ترسم عاشقم شن

بعدنتر: من مطمئنم که این "علی آقا خان جان مرحوم" اگه یه کمی جونتر بود خواستگار من می شد

بعدنترتر: تیم ملی از "سحر جان جونم" به علت سرعت فوق تصور و رکورد تعداد قلهای موجود در یک دقیقه ، در همون موقع یه دعوت رسمی به عمل آورد که بره و در نقش توپ فوقبال براشون بازی کنه..... منتها پیشاپیش نفرینش کرد که اگه بره و توی تیم قلعه نوعی فلکزده پاچه گیر بازی کنه الهی یه شوهر جیزی جیزی شبیه مانی  گیرش بیاد....

بعدنترترتر: ببین مانی موقر متین و محجوب و دوست داشتنی و عزیز و گل پسر بلاگفا(این دنباله های بیخود رو که اصلن هیچ سنخیتی با اسم مانی ندارن به خاطر گریه ها و خواهش ها و التماسهای مانی به این قسمت اضافه کردم).... من امروز اصلن بهت گیر ندادم

جدی نوشت: 

 پ . ن 1: حسین یعنی همه عشق... 

پ . ن 2 : هر کی معتقده به خوندن فاتحه برای مرحومین.... واسه آرامش روح علی آقا یه فاتحه بخونه

پ . ن ۳:  اینجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا هم برین بدک نمی شه ها .... خب چرا واستادید منو نگاه می کنین؟؟؟؟ برین دیگه...



100 اجق وجق با اجازه

لينك ثابت نوشته شده در شنبه 1387/10/14ساعت 6:48 بعد از ظهر توسط :: مادرعروس ::

پسورد سیستم شما چیه؟؟؟؟؟؟ هان هان هان؟؟؟؟؟

یه زمانی سیستم من پسوردی داشت بسی دلبرانه.... که به عقل جن هم نمی رسید که این پسورد سیستم من باشه.... چه برسه به کارمندای فضول حراستی اداره که همچین جونشون در می ره واسه مچ گیری و ملت آزاری و بسان مانی بودن.... اما صد البته که از رمز و رموز هک و هک برسری خبر ندارن به همین دلیل هم فقط خاک بر سرشون می کنن(آیکن آخیش.... چقده دلم پر بود)

اما پسورد رایانه من :

یکم: مانی جیزجیزجیگر شده

بعدن: مورچه نازه

بعدنتر: زی زی گولو آسی پاسی درا کوتا تا به تا و آقای پدر و خانوم مادر(لبته فینگیلیشش)

بعدنترتر: کدوم فضولی پرسید پسوردت چیه؟؟؟؟ مگه فضولی؟؟؟؟منظورم اصلن با مانی نبودا....

بعدنترترتر: قلعه نوعی بدبخت فلکزده

البته گزینه بعدنترترتر که همیشه صحیح می باشد اما .... همون بعدنترتر صحیح می باشد

یه روز از اداره مرکزی یکی از همکارامون که "صال صال" اسم داشت  در حالیکه عین یه پنگوئن با یه شیکم گنده غلطان غلطان خودش رو رسوند به اتاق من ، یه سی دی برنامه رو محکم چسبونده بود به سینه ش و از خودش جداش هم نمی کرد و دیگه داشت اون سی دی رو می نداخت تو قلبش ،  فرمود :"واسه نصب و راه اندازی یکسری نرم افزارهای ویژه که سرورش توی مرکزه بود تشریف فرمودم به اداره شما..... "

قرار بود نرم افزار روی سیستم من نصب بشه... و البته بعد از نصب نرم افزار قرار بود که یه سری تنظیماتی هم از مرکز انجام بشه روی سیستم من و لازمه ش این بود که ریموت سیستمم رو فعال کنم تا همکارم آقای "شون شون" از مرکز روی کامپیوترم کار کنه....

تا اینجاش که مشکلی نبود

اما یهویی دیدم که آقای "شون شون" زنگ زد به مبایل آقای "صال صال" که :"به خانوم هاله بگو که پسورد ادمینستریتور سیستمت رو بده ، که بتونم وارد کامپیوتر شم....."

وقتی آقای "صال صال" موضوع رو بهم گفت .... یهویی کله م داغ کرد... طرف پشت تلفن منتظر بود و من مبهوت نگاه میکردم به آقای "صال صال" ... آخه چه جوری بهش می گفتم که پسوردم چیه


ادامه مطلب


123 اجق وجق با اجازه

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 1387/10/08ساعت 1:36 بعد از ظهر توسط :: مادرعروس ::

یه مدتی نبودم .... خب نبودم دیگه.... که چی؟؟؟؟؟؟  هان هان هان؟؟؟؟؟

یکم: دلم خواست

بعدن: مانی

بعدنتر: دل ترم ، خواست

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/16ساعت 6 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

دوستی

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/05ساعت 2 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

دوستی

سلام من محمد ۱۹ سالمه از اصفهان

به وبلاک من خوش امدیدمنزره

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/05ساعت 1 بعد از ظهر  توسط محمد  |